خداحافظ
درباره مسايل مختلف
خداحافظ
در سال ۱۳۶۵ در یک روز مدرسه به انتظاز زنگ ورزش بودیم. در ان روزهای کودکی در روستایی دور افتاده که تنها سرگرمی ان روز ما ورزش بود و به تناوب ورزش تنها سرگرمی مدرسه ما هم محسوب میشد. اما قبل از ساعت ورزش ،مدرسه تعطیل شد و اعلام شد به مناسبت تشییع جنازه سه شهید روستا مدرسه ها تعطیل شدند. ان روز غمزده به خانه می امدم اما تصویر گریه های بی امان پسر دایی را از یاد نمی برم و متعاقب ان رفتن به تشییع جنازه و گریه های زجر اور مادرم را که در فراق برادر خویش با ان شیون های جنوبی خاک از زمین می کند .ان شب را با تمام خاطره های عزا و ناله به صبح رساندم مادر به خانه نیامد . اما از ان تاریخ به بعد مادر هیچوقت رنگ شادی به خود ندید اما ان شب از پدر که پرسیدم چه کسی دایی را شهید کرده است نام صدام را شنیدم و ارزو می کردم مرگ صدام را به چشم ببینیم اما از ان لحظه تا به حال بیش از بیست سال گذشته است.
قصد دفاع از صدام را درمقابل اعمالش را ندارم و همچنانکه هیچکدام از اعمال و منش دیکتاتوری قابل دفاع نیستند. اما براستی مشکل دیکتاتوری فقط دیکتاتورها هستند! ایا با رفتن یک دیکتاتور افکار دیکتاتوری هم می رود! ایا با مرگ صدام افکار دیکتاتوری هم می میرد!
اول از عراق شروع می کنم با خلع صدام از مصدر عراق و بیرون رفتن صدام از رهبری ،عراق تجربه جدیدی را اغاز کرد .اما ایا مردم و حتی فعالان سیاسی و اجتماعی خسته از دیکتاتوری صدام از این تجربه دیکتاتوری درس گرفته بودند و ایا زخم سالیان متمادی دیکتاتوری را شناخته بودند. اما انچه در عراق اتفاق افتاد زیاد متفاوت با انچه از قبل بود اتفاق نیافتاد. در هر ایالت عراق دیکتاتوری به پا خواست و حتی انانی که افکار ازادی خواهی داشتند با روش دیکتاتوری به دنبال ایجاد ازادی بودند.
صدام از قدرت رفت اما در گوشه و کنار عراق مقتدی صدر ها، باقر حکیم ها،ابراهیم جعفری ها ظاهر شدند. انتخابات فرمایشی دوران صدام پایان یافت اما بجای ان افراد ازادیخواه از هر حزب و گروهی به قدرت راه پیدا نکردند بلکه افرادی که با قدرت و مکنت قادر به انجام تبلیغات عوامفریبانه بودند به قدرت راه یافتند و گرچه صدام نبود اما افکار خاموش و خواب اور مردم عراق در انتخابات عراق باقی ماند
شاید عده ای افکار متعصب و جمود مذهبی و فرقه ای در عراق را در عدم امکان افکار باز در ان جامعه نقش اصلی بدانند اما خارج از دید مذهبی ،عدم امکان اگاهی و اگاهی بخشی و خواب تداوم یافته جامعه ای خاموش سبب ترویج افکار متعصب برای رهایی جامعه می شود که ثمره ان بجز دیکتاتوری چیز دیگری نخواهد بود و در این شکی نیست که در تمام گروهای مذهبی و پیروان ان افرادی ازادیخواهی هستند اما انچه زمینه سوار بر امواج جامعه را پیدا می کند افکار تند و تهی همسو با افکار تهی جامعه هست. براستی چرا افرادی چون ایت الله سیستانی نتواند بلندگوی توده شود بلکه مقتدی صدر و محمد باقر حکیم سوار بر توده شوند همچنانکه در دیگر جاهای جهان افراد متعصب خود را به نام دین بر توده خاموش تحمیل می کنند. چرا در ایران مصباح یزدی ها بر منصب امور توده حکم می راند اما توده مردم محسن کدیور را نمی شناسد
اما صدام دیکتاتوری از خطه عراق بود که به علت شباهتهای اقلیمی و فرهنگی و سیاسی بی ربط به ایران ما نمی تواند باشد. اما انچه در اینجا عیان شد خوشحالی عده ای از اعدام صدام است و بی گمان رفتار فرهنگی مردم ایران و عراق با توجه به شرایط حاکم بر کشور در قرن اخیر نمی تواند از هم جدا باشد
بیگمان صدام تنها دیکتاتوری نیست که به ما ضربه زده است و البته مشابه ایرانی ان نیز تنها دیکتاتوری نیست که ما ضربه خورده وی باشیم بلکه در جامعه ای عقب مانده و ناقص از وجدانیات درون و مهمتر از ان عدم شرایط برابری و مساوات سبب ایجاد نوعی دیکتاتوری در قلب و اعماق افکار ما شده است
از لایه پایین جامعه که شروع کنیم هر کسی به تناوب ،خود را نوعی حاکم بر مجموعه روابط پیرامون خود می داند و به بیان دیگر سعی می کند شرایط پیرامون خود را طوری هماهنگ کند که در سیطره خویش بیافتد. از روابط دو نفره مرد و زن گرفته که هر یک به نوعی سعی در احساس قدرت دارند تا روابط موجود در یک خانه و خانواده که به نوعی فرهنگ موجود در جامعه را به تصویر می کشد تا دیگر نهاد های جمعی که مدرسه، اداره، دانشگاه و یا صحنه های سیاسی ، اجتماعی و مذهبی را که بازبینی کنیم نشان از نوع تفکر دیکتاتوری در لایه زیرین جامعه دیکتاتورسوار دارد
حال با توجه به افکار موجود در جامعه ای دیکتاتورسوار شاید بتوان به ان فرد حق بدهیم که ارزوی زجرهای ناگوار پیش از مرگ را برای صدام داشته باشد و یا به خود حق میدهم که از کودکی از صدام کینه به دل راه داده ام. اما بیگمان ارزوی مرگ برای دیگری درمان هیچ دردی نخواهد بود و مرگ اگر چه بنا به بینشی رسمی ناخوشایند است اما ای کاش ان را برای دیگران هیچوقت نخواهیم و اگر هم ناچار شویم روزی به استقبال ان برویم ان را برای خود بخواهیم نه دیگران. بدرستی که در جامعه ما فعل فردی چون اکبر گنجی این را معنی میدهد که خود را به مرگ نزدیک میکند تا مرگ را برای جامعه اش نخواهد و همچنانکه سالها قبل با طرح اندیشه خون به خون شستن محال امد محال به استقبال چنین نظریه ای برای دیگران رفت
بیگمان برای کمک به یک جامعه و یک فرد دیکتاتور به مانند یک دیکتاتور عمل کردن دردی را درمان نخواهد بود و براستی اگر در عراق و افغانستان، کشورهای متمدن و رهبران انها بجای حاکم شدن بر سرنوشت یک کشور راه دیگری را انتخاب می کردند و بجای اینکه تمام توان خود را بکار گیرند که دیکتاتوری را پایین بکشند همین توان را بکار می گرفتند تا افکار دیکتاتوری را در یک جامعه کمرنگ کنند ناخود اگاه عمر دیکتاتورها به پایان می رسید. در صحن اجتماع نیز به موازات انکه فعالان سیاسی بخواهند دیکتاتوری را از بالا ریشه کن کنند لازم است ابتدا این امر را در خود از بین ببرند و بعد از ان در جهت از بین بردن افکار دیکتاتوری در افکار جامعه بکوشند
اما صدام اعدام شد و صدام هر کاری که کرده باشد ما نمی توانیم از چنین عملی خوشحال باشیم و فارغ از اینکه بخواهیم صدام را تبرئه کنیم باید خود را تبریه کنیم همه ما زاده دیکتاتوریم و همه ما دارای افکار دیکتاتوری هستیم براستی اگر در جامعه ای دیکتاتورسوار چون ایران و عراق فرد دیگری در دراز مدت حکومت میکرد تجربه ای بهتر از صدام داشت و ختم کلام اینکه صدام مرد اما همه ما خود نمونه ای از صدام هستیم که اگر جای صدام بر اریکه قدرت بودیم رفتاری مشابه وی اما با توجیهاتی متفاوت داشتیم پس برای حال زار خودمان هم که شده نباید از مرگ دیکتاتوری خوشحال شویم زیرا ما خود نیز دیکتاتوریم
انتخابات شوراها به پایان رسید و انچه که بیش از هر چیزی هویداست خستگی و دلزدگی مردم از احمدی نژاد و سیستم احمدی نژادی است .براستی مردمی که به خاطر فرار از وضع موجود به دنبال راه فرار میگردند به کدامین دامان خود را بسپارند؟ ایا دیگر بار افرادی چون محمد خاتمی و یا اصلاحات درمانگر درد انان خواهندبود! اما انچه که هویدا گشت شعار زدگی و توجیه پراکنی های خاتمی و اصلاحات هم پایانی ندارد. خاتمی و اصلاحاح طلبان در مقابل تخلفات و دست کاری های احمدی نژادی ها دوباره هیاهوهای همیشگی را راه انداختند و گوش همه را کر کردند اما به ناگاه بعد از پایان شمارش ارا باد شان خالی شد. براستی افرادی که با امار و ارقام صحبت از تخلفات بی سابقه می کردند به چه منظور در ادامه راه سکوت پیشه کردند اما در این که افراد حاضر در دولت فعلی از هیچ تخلفی فرو گذراری نمی کنند شکی نیست و بعد از ان هم به عوامفریبی روی خواهند اورد. اما انچه که بیشترمشخص است رفتار اصلاح طلبان نیز تفاوتی زیاد با داستان چوپان دروغگو ندارد و با این رفتار خود و سهل انگاری های بی مورد خود، اندک اعتماد مانده را نیز از دست خواهند داد چه بسا بسیاری از افرادی که در انتخابات شرکت کردند ترجیح دادند به افرادی رای بدهند که از لیست احمدی نژاد نباشد اما جز اصلاح طلبان هم نباشند
اما با مقایسه شورای اول تهران با افراد کنونی می شود به عمق قضییه دیگری پی برد در ان زمان افرادی چون عبدالله نوری، سعید حجاریان، احمد حکیمی پور ،جمیله کدیورو صدیقه وسمقی نمایندگان تهران بودند ،افرادی که هر کدام به سهم خود ادعایی پیرامون رهبری اصلاحات داشتند اما از انجا به کجا رسیده ایم.اول اینکه فردی چون الهه راستگو در لیست ائتلاف اصلاح طلبان بود که بهرحال رای نیاورد شخصی که من هیچ رابطه و منش اصلاح طلبی از ایشان سراغ ندارم حال چطوری خود را اصلاح طلب می نامد بماند. اما روزگاری در سالهای شور و شوق اصلاحات و بعد از اینکه محافظه کاران به نوعی باعث کناره گیری مهاجرانی از وزارت ارشاد شدند محمد خاتمی بعد از مهاجرانی ، مسجد جامعی را وزیر فرهنگ کرد شخصی که همواره با چراغ خاموش حرکت کرده است اما این نقل و انتقال در جبهه اصلاحات به نوعی عقب نشینی براورده شد. حال ما انتخاب ایشان به عنوان منتخب شورای شهر تهران را نوعی پیروزی می دانیم. هادی ساعی شخصی از جامعه ورزش کشور که البته با رفتار و منش ویژه خود به نوعی با ساختار شکنی با سوءاستفاده محافظه کاران از ورزشکاران مقابله کرد و در مقابل پاداشهای حکومت برای تعریف و تمجید از انانشانه خالی کرده بود و البته رفتاری اصلاح طلبانه داشت .اما ایشان قبل از انتخابات با وقوع مسائل اتفاق افتاده در ورزش ،با اعلام افشاگری از مسئولان ورزش خود را به نوعی وارد جنگی دیگر با انان کرد .اما ایشان بعد از انتخاب با ادبیاتی کاملا محافظه کارانه خود را در کنار دولت و رهبر اعلام می کند و بحث لیست ها و جناح های سیاسی را زیاد جدی تلقی نمی کند.از معصومه ابتکار نیز همینقدر گفته باشم که هنوز به اقدام خود در ۱۳ ابان ۵۸ افتخار می کند و البته به سبب همین افتخار و البته به دلیل سابقه پدر خود در سازمان محیط زیست به این پست در زمان اصلاحات رسید. و البته شخصی دیگر که محمد علی نجفی است هر چند از لحاظ منش و رفتار حزبی بیشتر به کارگزاران و هاشمی نزدیک است اما منهای سالهای اول وزارت خویش در این سالیان اخیر رفتاری بسیار معقول داشته است. اما تفاوتها اینجا نمایان می شود که روزی برای وارد کردن هاشمی رفسنجانی به مجلس ششم حتی به عنوان نفر سی تهران ناراحت بودیم اما حال شادمانیم که ایشان نفر اول خبرگان شده است. روزی از این ناراحت بودیم که مهدی کروبی ریاست مجلس ششم شده است مجلسی که چقدر به ان دل بسته بودیم اما حال خوشحالیم که کروبی به عنوان فعالترین اصلاح طلب دارد اصلاحات را به پیش می برد و اینکه روزی نماد اصلاح طلبی افرادی چون اکبر گنجی ،عبدالله نوری،عزت الله سحابی،محمد رضا خاتمی، محسن کدیور، عمادالدین باقی و بسیاری از این دست بودند اما حال روزگارمان این شده است که پرچم اصلاح طلبی در دستان افرادی چون حسین مرعشی، رسول منتجب نیا، محسن میردامادی و مرتضی حاجی و افرادی از این قبیل باشد
ماجراهای دنباله دار هسته ای هم هنوز ادامه دارد و هر چند هنوز مشخص نیست در پشت پرده ها چه ها میگذرد اما انچه که ما می بینیم رفتار مشمئز کننده محمود احمدی نژاد در قبال چنین حوادثی است که هنوز دست از عوام فریبی بر نمی دارد و هر چند رفتار و منش ایشان در ابتدا جنبه طنز داشت و خنده اور بود اما حال دارد جنبه نفرت به خود می گیر و گریه اور است
اما سه سال پیش در چنین روزی زلزله بم به وقوع پیوست و حوادث و ضایعات جبران ناپذیری روی داد اما امروز درست سه سال از ان روز گذشته است اما بنا به گفته ها و نوشته ها و شنیده ها ،بم هنوز دردمند و سوگوار است و مسئولان برایشان مهم نیست که در قبال بم مسئولند همچنانکه در قبال حسن نصرالله و لبنان و یا اسماعیل هنیه و مردم فلسطین . براستی هنوز یکسال از حادثه جنگ حزب الله لبنان و اسراییل نگذشته است اما در همین چند ماه برای بازسازی لبنان و خسارات های روی داده شده چقدر هزینه از جیب مردم ایران پرداخت شده است براستی چرا مردم لبنان می توانند از پول مردم ایران خانواده ای ۱۲ هزار دلار برای بازسازی ویرانه خود بگیرد اما مردم بم و خرمشهر و بسیاری جاهای دیگر نمی توانند و در اینجا مجبوریم ارزو کنیم کاش بم هم جز لبنان بود
اما اینقدر ناامیدانه حرف زدم یاد دو دوست قدیمی افتادم. سال ۷۴ کلاس چهارم ریاضی بودم در دبیرستان طالقانی برازجان و از انجا که در ان سال زیاد حس و حوصله درس خواندن نداشتم ترجیح دادم بقول بعضی ها به بوفه کلاس بروم یعنی نیمکت اخر کلاس و بادو نفر از بچه های دشتستان همنشین شدم دوستی به نام سهراب صادق داشتم که هر وقت یاد وی می افتم بیشتر به یاد فیلم فارسی پیش از انقلاب می افتم و خلاصه اینکه همیشه مرام و معرفت به خرج می داد و البته بعضی اوقات با هم درد و دل می کردیم یک روزی دید تا خیلی ناراحتم برای یک شعری خواند از ان شعر یک بیت را بیاد دارم
غم صد ساله را یک روز اوردند غم صد ساله یک روز است غم صد ساله می اید
اما یادی از هم از دوست دیگرم بکنم که بی ربط به سیاست نیست.این دوست ما به ندرت به مدرسه می امد و مثلا هفته ای یک یا دو روز در کل بیشتر به مدرسه نمی امد و البته در حین تحصیل کار میکرد البته منظور این نیست که به علت مشکلات مادی این کار را میکرد بلکه از لحاظ مادی در وضعیت خوبی هم بودند و اما ان چیزی که موضوع بحث من است این دوست ما که اشکان جعفری نام داشت برادرانی داشت که تحصیلکرده بودند و اگر اشتباه نکنم ان زمان دانشجویان لیسانس و فوق لیسانس بودند و البته خود اشکان هم در بیشتر زمینه ها منهای درس اظهار نظر میکرد و البته رابطه ما هم همیشه گرم نبود تا اینکه یک روز دوشنبه سر کلاس امد و دبیر بینش اسلامی ما که فردی حزب اللهی هم بود صداش زد اشکان چرا دیشب با برنامه اهنگهای درخواستی رادیو بی بی سی تماس گرفتی و تقاضای اهنگ کردی و البته اشکان در جواب ایشان گفت مگر ایرادی دارد و جواب دبیر ما هم این بود که بله بالاخره رادیو بیگانه هست و البته اشکان حاضر جواب ما هم کم نیاورد و گفت اگر ایراد دارد پس شما چرا گوش می کنید و خلاصه دبیر ما ساکت شد اما اتفاقی بود که باعث شد من از اشکان خوشم بیاید
خلاصه گذشت تا اینکه از بین بحثهای زیاد و متفاوت غیر درسی که همیشه پیش می کشید بحثهای سیاسی هم میکرد و البته ان روزها من اصلا در حال و هوای سیاست نبودیم و البته یک روزی بهم می گفت برادرم جز گروهی شده که اسمش کارگزاران هست و اینها با خامنه ای و ناطق نوری مخالف هستند و از حمایت هاشمی رفسنجانی هم برخوردارند و نشریه ای به نام بهمن هم دارند و از عطا مهاجرانی که شخصی شیرازی هم هست نام برد و البته من با بی تفاوتی می گفتم بی خیال این داستانها بشود و ما را چه به سیاست و تازه کسی در این مملکت جرات نمی کند با مقامات روبرو شود و اگر هم میگویی اقایان با رهبری مشکل دارند همه ان فیلمی بیش نیست و گرنه انها را خواهند کشت و البته جواب وی چنین بود مگر چند نفر را می توانند بکشند در این کشور در اکثر شهرها مردم اینها را قبول ندارند و البته من این را به حساب نادانی وی گذاشته و از ان عبور کردم اما جمله پایانی وی چنین بود شاید ما زنده باشیم و یا نباشیم ماجرا تغییر خواهد کرد و تا چند سال دیگه همه شماها وارد دنیای سیاست می شوید و همین گروه بهمن تا چند سال دیگر همه کاره کشور خواهند شد
از ان تاریخ ۱۱ سال گذشته است اما دوست ما در اوائل سال ۷۶ بر اثر تصادف در مرودشت شیراز درگذشت .اما چند ماه بعد از ان من وارد دانشگاه شدم و ناخوداگاه وارد دنیای سیاست شده و با اصلاحات و اصلاح طلبی اشنا شدم اما ان دوران نیز گذشته و جامعه به مرحله رکود و خموشی و نومیدی به سر می برد از گروه بهمن نومیدی می بارد و بیشتر از انکه به فکر مردم باشند به فکر اتصال به حکومت هستند اما حرف اخر دوستم را فراموش نمی کنم چه ما زنده باشیم و چه نباشیم ماجرا تغییر خواهد کرد و این ابرهای تیره بر اسمان کشور روزی کنار خواهند رفت