تبليغاتX
مردم ایران ما

مردم ایران ما

درباره مسايل مختلف

در پیرامون اعتصاب غذای اکبر گنجی بسیار صحبت شده است و غرض از این نوشته تایید یا رد این کار نیست بلکه لازم دیدم بر نوشته هایی که به هر دلیلی اکبر گنجی را هدف قرار داده اند بیاندیشم و پاسخی  در خور برای ان بیابم

اعتصاب غذای اکبر گنجی مورد تایید افراد و گروههایی قرار گرفت و از طرفی دیگر افراد یا گروههایی به ان  نظر منفی داشتند و به بیان دیگر چنین راه حلی را قبول نداشتند. اما انچه جای تاسف است دیوار نامشخص نقد است تا انجا که مرزی با توهین و ترور معنوی ندارد .کاش برای هر واقعه و رویدادی بیش از انکه از عینک ایده های شخصی و جناحی و مهمتر از ان خصوصیات شخصیتی به مسائل بپردازیم، به کیفیت و چگونگی ماجرا برای بهبود و ترقی هدف عمومی و یا کنش فکری و اجتماعی بپردازیم و در این میان بهتر بود حداقل پری لیوان را ببینیم نه اینکه بر جسد مریض خود زهری دیگر منتقل کنیم

نقد هایی که بر گنجی و اعتصاب غذا در این روزها خواندم بیش از انکه به چگونگی این عمل بپردازد ،یا به تصفیه حساب شخصی می پردازد یا اینکه کینه های نهفته گروهی را بروز می دهد و یا اینکه ژست روشنفکری چاشنی خود کرده است (البته شاید نقدمنصفانه هم در این بین بوده و این شاید مشکل من بوده که ندیده و نخوانده ام). از ادبیات نفرت انگیز حسین درخشان فردی که هر چه در خواندن مطالبش بیشتر دقت می کنم براستی متوجه نمیشوم چه هدفی از نوشتن دارد گاهی از زمین به سمت اسمان می پرد و گاهی دوست دارد به سمت پایین سقوط ازاد کند و خلاصه اینکه مابین زمین و اسمان  است اما هر چه باشد ایشان پیشکسوت وبلاگ نویسی می باشد.از سلطنت طلبان که یا از سخن گنجی رنجیده اند که بین خود و اینان تفاوت قائل شده است، و یا اینکه افکار گنجی را مطابق با خواست خود نمی بینند، اما چرا باید به توهین و تحقیر روی بیاورند!افکار گنجی برای خودش محترم است ،همچنانکه افکار سلطنت طلبان برای خودشان.

از انانی که از یاد کردن اکبر گنجی از اسلام دموکراتیک گله داشتند و نام بردن اکبر گنجی از اسلام را جرم وی میدانند مشخص نیست اینان از گنجی چه توقعی دارند .توقع دارند گنجی برای مقابله با جمهوری اسلامی هم با مقامات مسئول ان بجنگد و هم با دین انان و یا اینکه توقع دارند گنجی دین خود و ایینی که بدان معتقد است زیر پا بگذارد و به حرف اینان توجه کند و جالب اینکه حتی به چادر خانم معصومه شفیعی هم پرداخته شده که چرا ایشان چادری است.نمیخواهم بگویم اینان دچار افکار اشتباهی هستند زیرا  افکار اینان  هم برای خودشان محترم  است اما در این شکی نیست که افکار و عقاید اکبر گنجی و خانواده اش هم باید برای همه قابل احترام باشد. 

 محمد جواد روح روزنامه نگار و عضو جبهه مشارکت نوشته است که اکبر گنجی سوخت . هر چه فکر کردم نتوانستن برای خودم توضیحی بیابم که چرا جواد روح این مطلب را نوشته است یکی اینکه شاید به پای مشارکت نوشته شود و دوم اینکه ایشان از معدود حامیان اصلاح طلب در لیست ۶۲۲ نفر حامی اعتصاب غذا بود و شاید این شائبه پیش اید که برای جبران مافات پیش همفکران خود اینچنین بیرحمانه به اکبر گنجی تاخته است . اما هر چه باشدجواد روح می تواند برداشت کند که حرکت گنجی فایده  ای نخواهد داشت اما به اکبر گنجی هم باید اجازه دهد که افکارش متفاوت از وی باشد. در این بین به تحلیل کیهان نمی پردازم چون به قصد گمراهی نوشته شده است و غرض ورزی بیش از دایره افکار انان مبنای قلم زدنشان بوده است

اما منتقدان همینها  نبوده اند، فارغ از تمامی انانی که نظراتی مشابه افراد و افکار ذکر شده داشته اند افرادی هم بوده اند که به خروج از کشور اکبر گنجی خرده گرفته اند و همچنانکه دوستانی هم بوده اند که به اعلام نکردن اسامی دیگرکه زندانیان سیاسی دربند دیگری بوده اند گله مند بوده اند و اعلام شدن سه نفر توسط اکبر گنجی سبب تفرق و جدایی و به نوعی دلخوری اینان از اکبر گنجی شده است.، خیل عظیم مدافعان زندانیان سیاسی چون ناصر زرافشان و طبرزدی و محمدی و امیرانتظام و  عابد توانچه و یاشار قاجار که در زمان اعلام اعتصاب غذا توسط اکبر گنجی در زندان بودند . و شاید همین دلیل سبب شد که تعدادی از مدافعان اینان بخصوص توانچه و قاجار که دانشجویان مدافع اینان ، افراد همیشه حاضر در تجمعات عمومی بودند به این درخواست گنجی پشت کردند

اما در پاسخ به تمامی شبهات ذکر شده نکته ای تلخ به ذهنم خطور می کند اگر اکبر گنجی در تخت بیمارستان و در هنگام اعتصاب غذا زندگی را وداع گفته بود این انتقادات روی نمی داد بلکه اکبر گنجی قهرمان نامی همه ماها بود و حتی نکته ای تلختر اگر اکبر گنجی پس از سکوت از زندان سکوت خود را نمی شکست و بمانند بسیاری دیگر بعد از زندا ن سکوت را بر هر کنش سیاسی ترجیح میداد باز این توهین و تحقیرها را نمی شنید. همچنانکه عبدالله نوری روحانی محترم و شجاع بعد از ازادی از زندان این کار را برگزید تا لااقل در این زمان از گزند توهین دوست و دشمن در امان بماند. براستی ما از گنجی چه می خواهیم . ایا اکبر گنجی مرده را بر اکبر گنجی زنده ترجیح می دهیم تا در رویایی خود ساخته که اگر اکبر گنجی بود چه کارها که نمیکرد غوطه ور شویم یا اینکه دوست داریم گنجی زنده بماند اما فقط بمانند انچه مافکر می کنیم رفتار کند. اما صد حیف که ماها اینقدر زیاد هستند که گنجی شبیه هر کدام از ما فکر کند تیغ تند دیگری به وی حواله می شود و ایا انتظار این است که اکبر گنجی  هم مثل ما روزمرگی کند و با چند تا شعار و حرف زیبا دیگران را دلخوش نگهدارد و یا اینکه انتظار معجزه از ایشان داریم که یک تنه تمام مشکلات ما را حل کند 

اما این سوال پبش می اید براستی اکبر گنجی چکار میتوانست انجام دهد؟                                    گنجی از زندان بیرون امده است به هر دلیلی به وی اجازه خروج از کشور داده شده است. در بیرون با نگاهی با درون جامعه خود انواع بیدادگریها را می بیند. منصور اسانلو کارگر زحمت کشی که علاوه بر برپایی وتشکیل سندیکای کارگری و دفاع از حق کارگران ،در تجمع شکل داده شده برای دفاع از حق اکبر گنجی نیز جز معدود افراد شرکت کننده بود معدود از ان لحاظ در جامعه ای که بسیاری خود را صاحب فکر و اندیشه می دانند و در حالی که فریاد تفکر و اندیشه و حقوق بشر در شعارهای روزانه بسیاری از ماها است منصور اسانلو جز ۴۰۰ نفری است که با تمام مشکلات احساس شده باز خود را به خطر می اندازد و برای ظلم رفته شده بر اکبر گنجی احساس همدردی می کند.موسوی خوئینی مردی که اگر نخواهم اغراق کنم براستی صفت مرد دفاع از حقوق بشر شایسته وی است، زیرا در اکثر زمینه ها خطر کرد و برای دفاع از حق میدان را خالی نکرد و یکی از این میدانها دفاع از حق اکبر گنجی بود.رامین جهانبگلو فیلسوف دگر اندیشی که نه سیاسی بود که بخواهد عمل سیاسی انجام دهد و قصد کار فرهنگی همان زمینه ای که متاسفانه در چنین موقعیتهایی احساس می شود چقدر بدان محتاجیم ، زندگی در رفاه و اسایش در خارج را رها کرده و دغدغه فرهنگ وجمع اوری و گردهمایی  و نزدیکی و پیوند ایرانیان را دارد ، اینها نمونه ای بیش نیستند و دیگرانی که هر چه نام ببرم کم گفته ام .

 حال در چنین شرایطی گنجی به خارج کشور سفر کرده است حال تمامی اینان و نزدیکان و همفکران اینان از اکبر گنجی توقع دارند که گنجی کاری انجام دهد، اکبر گنجی این فشار را حس می کند.ایا گنجی کاری می تواند انجام دهد ؟ ایا باید فریاد بزند! این کار را  که بارها انجام داده است اما مردمان خفته و مایوس جامعه را مگر می شود با فریاد  از خواب بیدار کرد. شعار زیبا بدهد مگر این کار قبلا بکرات داده نشده است و حتی از ان سوء استفاده نشده است. ایا گنجی باید اسلحه بردارد و به میدان بیاید اینکار را که بارها اعلام کرده است نفی می کند ،اکبر گنجی در چنین شرایطی می بیند راهی ندارد از خودش مایه می گذارد از جانش ، از خانواده اش و از اعتبارش. کدامیک از ما و از تمامی انهایی که شعار می دهند و زیبا سخن می رانند ، صفحه ها را زیبا ارایش می کنند و جلای خوبی به ان می دهند حاضرند تا این اندازه از خود جانفشانی کنند. بله شاید گفته شود عده ای حاضرند این کار را انجام دهند یا ناتوانند یا اینکه ناشناس یا فریادشان به جایی نمی رسد خوب باز تفاوتی حس نمی شود که کار گنجی بیهوده تلقی شود هر چند خود نیز معتقدم اکبر گنجی می توانست با نام نبردن از شخص خاصی شکل بهتری به پیشنهاد خود بدهد

 ایا گنجی شکست خورد؟                                                                                                  پاسخ به این سوال بسیار مشکل است. اما اگر حتی فرض کنیم راه حل اکبر گنجی شکست خورده است باز چیزی از ارزشهای شخصیتی و درونی اکبر گنجی کم نمی کند.گنجی از خود مایه می گذارد در شرایطی که هیچ نقطه امیدی فراروی ما نیست سعی خود را کرده است اما ایا انتظار این بود که حمایت میلیونی  از این کار شود. ایا خود اکبر گنجی نمی دانست زمانی که خودش اعتصاب غذاکرده بود و تا مرگ فاصله ای نداشت  تنها صدها نفر انهم برای ساعاتی برای دفاع از وی  حاضر شدند. ایا گنجی روح خوابیده و مایوس در جامعه را نمی دید! سوالاتی از این دست زیاد است و همچنانکه در خارج کشور هم هیچ نقطه امیدی نبود. سالهاست که شعارهای تند و حرفهای تند از ان سوی مرزها به گوش می رسد و در این بین بسیاری حرفها و شعارها شباهت زیادی به هم دارند اما چه زمانی می رسد که این شباهت ها ی نزدیک در نقطه ای جمع شود و فریادی واحد به گوش برسد. سالهاست که نه تنها امیدی نیست بلکه هر کس به گمان خود پادشاه اقلیم همه است.ایا اکبر گنجی با تمام این شرایط روی چنین پیش فرض مرده ای حساب  بازکرده بود.بیگمان حداقل در اندازه دانش ما اکبر گنجی از حال و احوال درون و بیرون اشراف داشت، اما وی باز از اعتبار خود هزینه کرد،کاری که نتیجه اش هر چه باشد شایسته تقدیر است و شاید بتوان امید بست که روزی برسد که بار سنگین از دوش اکبر گنجی برداشته شود و همه انهایی که واقعا ادعای مردمی و دفاع از حق را دارند در تحمل این بار سنگین گنجی و گنجی های معدود را تنها نگذارند

اما نکته ای که در بعضی نوشته ها جالب توجه بود و سبب نوعی حمله به گنجی شده بود یکی حمایت اپوزسیون از اکبر گنجی بود که بعضی ها از ان ،هم با توهین به اپوزسیون با الفاظی چند، هم به انان تاختند و هم به اکبر گنجی و دیگر اینکه همراهان اکبر گنجی بوده که ظاهرا یکی از اصلاح طلبان سابق بوده و این هم نکته ای شده که بعضی ها بر اکبر گنجی بتازند، همچنانکه داشتن دوستان زیاد اکبر گنجی در جبهه اصلاحات عاملی شده تا عده ای دیگر بر ان بتازند اما کاش گذری به نکات پر لیوان هم انداخته بودیم

هر مسئله ای که در صحنه سیاسی کشور پیش می اید بهانه ای پیش می اید تا عقده های کهنه، نو شود و فرصتی پیش می اید تا در پی اثبات خود و نفی دیگران بپردازیم. براستی این چه فرهنگی در ما ریشه دوانده است که سعی بر ان داریم تا نکته ای منفی بیابیم تا با استفاده از ان حرف خود را به کرسی بنشانیم و از ان جهت کوبیدن مخالف افکار خود بهره بگیریم. ایا فکر کرده ایم چرا نتوانسته ایم در نقطه مشترکی گرد هم اییم  و هر کسی ساز خود را کوک می کند و از ان بدتر با ظاهری دلفریب و با حرفهایی قشنگ سعی بر خنجر کشیدن به این نقطه مشترک داریم .ایا پیش خود فکر کرده ایم چرا رامین جهانبگلو  طعمه مقامات می شود کدامین حرف تند را بر زبان رانده است ایا بیش از این نیست که سعی در جمع کردن دلها و فکرها داشته است. چرا موسوی خوئینی طمعه انان شده است زیرا نه عمل تندی از وی سر زده است و نه شعار تندی داده است .ودر بین بسیاری از فعالان دانشجویی موسوی خوئینی یکی از معتدل ترین انهاست. ایا غیر از این است که سعی داشت شکاف تحریم- مشارکت را به نوعی بپوشاند.ایا غیر از این است که کمتر به نقطه جدایی ها توجه داشت و به اشتراکات می پرداخت ،ایا غیر از این است که بدون توجه به اختلافات از حق ضایع شده موافق و مخالف  دفاع میکرد . چرا منصور اسانلو را دربند می کند ایا دلیلش این نیست که می خواست برای احقاق حق کارگران زحمتکش انها را در نقطه ای گرد هم اورد و برای گرفتن حق انها کارگران را متحد کند. یاشار قاجار و عابد توانچه و بسیاری دیگر از این دست هستند شعارهای تند دیگر خطری برای حاکمیت و مقامات ایجاد نمی کند بلکه خطر ان است که شخصی و یا گروهی پیدا شود که فاصله ها را کم کند و اتحاد و همدلی دوباره ایجاد شود

اما با این شرایط پیش رو وضع از این هم که هست بدتر می شود همه چشم دوخته ایم تا نقطه ضعفی به دست اوریم و پیراهن عثمان کنیم و از ان راه دیگری را بکوبیم  ایا کل لیوان خالی است؟ یا ما دوست داریم خالی ببینیم

مدافعان تحریم انتخابات با وقوع هر حادثه ای عملکرد محمد خاتمی را پیش رو می کشند و از ان به عنوان بانی همه افتراق ها یاد می کنند . ایا گفتن و هزاران بار گفتن دردی را چاره هست ؟ایا محمد خاتمی حاضر به پذیرش خطاهای خود است.؟ اما در گذر از محمد خاتمی که شاید مسبب نیمه خالی لیوان و جدایی ها شده است ما نیمه پر را نمی بینیم. چرا باید حتی عملکرد  مثبت محمد رضا خاتمی را نبینیم بخاطر اینکه برادر محمد خاتمی است! چرا باید کارهای انجام شده توسط سعید حجاریان را نبینیم بخاطر اینکه عضو مشارکت است! چرا باید زحمات و زجرهای عباس عبدی را نادیده بگیریم بخاطر اینکه روزی خطایی کرده باشد و از اعضای دانشجوان حمله کننده به سفارت امریکا بوده! چرا باید زحمات انصاری راد، محمد دادفر، جمیله کدیور در کمیسیون اصل نود را نادیده گرفت بخاطر اینکه از اصلاحات دوباره حمات کرده اند! چرا باید حتی عملکرد بعضا مثبت مهدی کروبی را اصلا به حساب نیاوریم، چرا محسن کدیور که میدان را هیچوقت خالی نمی کند و انتقادهای تند و صریح را متوجه حاکمیت می کند نمی بینیم و بسیاری افرادی دیگر  مانند عطا مهاجرانی که با تمامی انتقاداتی که به ایشان دارم اما نمی توان زحمات ایشان را نادیده گرفت ،همچنانکه زحمات عیسی سحرخیز و حتی مصطفی تاجزاده و محمد علی ابطحی و احمد بورقانی  و بسیاری دیگررا نمیتوان نادیده گرفت و هزینه هایی که امثال عزت الله سحابی و مسعود بهنود و ابراهیم نبوی و شمس الواعظین و عماد باقی برای پیشبرد اصلاحات دادند قابل چشم پوشی نیست. اینها نمونه ای از این دست هستند و البته شکی نیست که همینها هم اشتباهاتی هم داشته اند همچنانکه که همه دارند

اما مدافعان اصلاحات که شمشیر را از رو بسته اند . و به کسانی شمشیر خود را از رو بسته اند و از پشت حمله می کنند که بیشترین هزینه را برای همین جنبش اصلاح طلبی داده اند، هر چند شاید در مقام توجیه یا هر علتی دیگر عامل شکست خود را همین هزینه های اینان  بدانند.ایا زحمات اکبر گنجی در بحث قتل های زنجیره ای از یاد ها رفته است هر چند که نتیجه ای نداد اما ان را باید خود اینان پاسخگو باشند.ایا دفاع صرف اکبر گنجی از اصلاحات و اصلاح طلبی در کنفرانس برلین را از یاد برده اند هر چند همان دفاع سبب به زندان افکندن وی شد انجا که دیگر مخالف اصلاحات حرف نزده بود. ایا عملکرد علی افشاری و دانشجویان تحکیمی در به قدرت رساندن و خاتمی و اصلاح طلبان فراموش شده است .ایا هزینه هایی که برای جوانانی از این دست در ان سالها سنگینی می کرد اما انان از پای در نمی امدند از یادها رفته است. ایا عملکرد ناصر زرافشان ، احمد زیدابادی،عبدالله نوری، شیرین عبادی، محسن سازگارا انقدر قابل دفاع نیست که هر توهینی بر انان روا داشته شود و بسیاری دیگر که بر شمردن انها یاداور زجرهای بسیاری است که برای ازادی و ازادگی داده شده است.

اما هر چه باشد در این شکی نیست که هر کس به تناوب باید اشتباهات خود را بپذیرد اما در جوی که ایجاد شده است چنین فضایی میسر نیست. ایا در این جنگی که به سود هیچکس نیست، فقط دشمنان همبستگی و وفاق سود می برند، می شود چشم از نقطه ضعف حریف برداشت و نقطه ضعف خود را دید. و در چنین فضایی و در دریایی بیکران که هر کسی به مشغولیت خود پرداخته است، هر کسی به تناوب در گل الود کردن اب دست دارد. حال اگر شخصی به مانند اکبر گنجی با تمامی انتقاداتی که ممکن است به هر شخصی وارد باشد و ایشان هم از این دایره جدا نیست ، نقش نجات غریق را انجام میدهد و خود را به خطر می اندازد ،حال که ما و دیگران نمی توانیم به مانند وی باشیم لااقل اب را گل الود نکنیم تا لااقل اگر نجات غریق دیگری پیدا نشود که به کمک وی اید، حداقل شناگران بتوانند شنا کنند و اب انقدر گل الود نشود که دیگران را هم غرق کند

اما  بحث اعتصاب غذا هر چه که باشد  و هر چند هم که فرض کنیم با شکست مواجه شده است باز حاوی نکات بسیار مثبتی بوده است در جمع افراد حامی اعتصاب غذا افرادی از جبهه اصلاحات بوده است که باید غنیمت شمرد. و اینکه افرادی به مانند اکبر گنجی و موسوی خوئینی شاید بتوانند این مرزایجاد شده را بشکنند.حضور فاطمه حقیقت جو نماینده شجاع مشارکتی مجلس ششم و حامی شرکت در انتخابات در برگزاری و ساماندهی این مراسم در امریکا جای خوشوقتی بود که این هم می تواند جز نکات مثبت این گردهمایی باشد و شاید روزنه امیدی به کم کردن فاصله ها شود و نکته مهم دیگر حضورجعفر پناهی کارگردان سینما در روز اخر مراسم در دفتر ادوار تحکیم حاوی نکات مثبتی است و همچنانکه تمام افرادی که با شرکت در این اعتصاب غذا هم به نوعی حاضر به دادن هزینه جسمی و فکری شده اند جای تقدیر دارند. همچنین حضور دکتر محمد ملکی پابه پای دانشجویان در این مراسم جای قدردانی دارد و علاوه بر ان حضور احمد باطبی و عباس امیر انتظام در این مراسم با وجود انکه انان نیز جز زندانیان سیاسی بودند ، اما در دایره ان نماد اکبر گنجی واقع نشدند

اما در پایان سخن خود را اینگونه به پایان می برم. امیدوارم با دیدی روشن تر به قضایا نگریسته و اکبر گنجی را هم بدینگونه ببینیم در قامت  روزنامه نگاری که خود را تنها می بیند و خود را یک روزنامه نگار می داند اما سنگینی بار همه بر دوش وی افتاده است و در این بین با توجه به سنگینی توقعات امکان وقوع هر اشتباهی اجتناب ناپذیر است.و امیدوارم کلام محسن مخملباف کارگردان سینما را روزی اشتباه بدانم که گفته بود اکبر گنجی تنها شخص زنده ما ایرانیان است و امیدوارم برای اینکه ادعای روشنفکری به ما دست ندهد روزی فیلسوفانه گنجی را به عرش نبریم و روزی دیگر با نگاهی تند ان را بر زمین نیاندازیم و تک وتنها رها کنیم .و امیدوارم اکبر گنجی  یا هر شخص دیگری   بتواند نماد همبستگی شود برای تمامی انانی که دغدغه نان و ازادی در این سرزمین دارند، تا فاصله برچیده شود و در شرایط همبستگی حتی اگر چنگیز مغول و هلاکو ها هم بر ما حکم برانند می شود کاری کرد کارستان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 20:57  توسط غلامحسین خدری  | 

بعضی روزها در موقعیتی قرار میگیری که میان خندیدن و گریستن قرار می گیری. به یک جنبه قضیه می نگری دوست داری گریه کنی اما فارغ از دید خود به عمق مسئله نگاه می کنی دوست داری برای معدود بارهای اتفاق افتاده از ته دل بخندی. حال برای من این چند روز اتفاقی اینچنین افتاده است

ماجرای  یک زندگی را در نظر بگیرید که با تمام بدبختیها و گرفتاریها باز دوام می اورد و در جریان زندگی و در حواشی ان تخته گاز می رود کارهای نامعقول انجام می دهد و هراسی به خود راه نمی دهد و حتی بیش از توان روحی و روانی خود گام بر می دارد و در این میان به همه چیز توجه دارد بجز خودش، هر چند که در چنین شرایطی به طور مشخص اطرافی شلوغ و حاشیه هایی فراوان در محدوده تو می گذرد اما در این شلوغی تو به مسائل توجه نمیکنی

تمام سختی ها و مصائب را در پیرامون خود داشته باشی اما سعی بر ان داری انها را بر سر راه برداری .حال در چنین شرایطی با گذر از بسیاری مسائل و عبور از مشکلات به جایی بین اسمان و زمین  رسیده ای ، اما در این حالت مشکلی بزرگ بر سر راه ظاهر می شود و غمی جانکاه تو را فرا می گیرد مسائل حاشیه ای تو به خانه و خانواده از دور سرایت می کند و روح نومیدی و یاس در روان پاک و ساده خانواده جاری می شودو پدر با تمامی سعی و تلاش در مقابل مشکلات از پا در می افتد و در بستر بیماری می افتد

با چنین مصائبی دست و پنچه نرم می کنی داغ زجر کشیدن پدر از طرفی ، انباشته شدن مسائل و مشکلات شخصی از طرف دیگرتو را ناتوان می کند یاس بر تو چیره می گرد شلوغی و کثرت اطراف جای خود را به تنهایی می دهد حال چه باید کرد از کسی امید حمایت نداری تنها و خسته و سر افکنده هستی  از اشنا و نزدیکان مدتهاست بریده ای دوستانت هر کدام به تناوب درگیر مشکلات پیش روی خود هستند حال در این تنهایی و این فراق چه می توان کرد

در میان تنهایی ها، دوستی با وجود تمامی مشکلات پیرامون خود تو را رها نمی کند مشکلات خود را فراموش کرده بیش از تو به دنبال حل مسائل است .مشکلات و بیماری پدر ،تو را از پا انداخته است اما وی بیشتر از تو جوش می زند. پدر خسته و ناامید در تخت بیمارستان تلاش و پیگیری های وی را می بیند و در زمانی که ناامید از دیدار و تلاش نزدیکان خود است غریبه ای را در کنار خود می بیند که وی را تنها نمی گذارد . هر چند پدر عمرش کفاف نداد تا بیرون از بیمارستان بیاید تا سپاسگذار تلاش وی از خودش باشد اما بعد از مرگ پدر و مواجه شدن با مشکلات عظیم بعدی که خود داستانی بزرگ تر است تنها یاور و نقطه امید تو باشد و یک تنه بار سنگین شلوغی قبل پیرامون تو را جایگزین می کند زیرا  در جامعه ما در چنین شرایطی خبری از هیچکس نمی شود هر چند در شرایط بد جامعه ما هر کسی خود به تناوب با مشکلاتی بزرگ دست و پنجه نرم می کند اما وی شاید دارای مشکلاتی بیش از همه باشد اما در لحظات تار و تاریک زندگی تو تنهایی ات را پر کرده است

تمامی این مقدمات را گفتم تا به اصل مطلب بپردازم امروز جشن ازدواج این دوست من است حال در گذر از مطالب عنوان شده و قبل از مطالب پیش امده ، هر کسی برای بهترین دوست خودش در مواقع شادی چه باید بکند یعنی اگر مقدمه های گفته شده را هم خط بگیریم باز در زمان شادی دوستی همیشگی باید در شادی انها شریک شد اما با تمام مقدمات ذکر شده و تمام دلبستگیهای قلبی و نکته ای بس تلختر حرف پدر مرحوم که در تخت بیمارستان با چشمانی اشکبار از زحمات و تلاش ان دوست عزیز وصیت به فرزند می کند در صورت زنده ماندن در هنگام عروسی وی  خود می دانم چکار کنم اما اگر اجل مهلت نداد شما بجای من کوتاهی نکنید حال در چنین شرایطی با تمام وظیفه دوستی خود و با توجه با سفارش پدر چه باید کرد و از انجا که در چنین شرایطی روحی و روانی و شرایط جانبی دیگر توان رفتن هم دیگه نداری و از ان مهمتر بودن در مراسم انها به عنوان یک شخص مرده و ناامید شاید نتواند شریک شادی انها باشد و وقتی قاصر و عاذر از همه چیز باشی   ناگریز می شوی با یک تلفن حداقل تبریک بگی اما وقتی برای هر بار تلفن زدن هم گریه امانت نمی دهد این کار را هم نمی کنی اما با ساعتها با خود کلنجار رفتن سعی می کنی قوی باشی و لااقل چند دقیقه تحمل کنی شماره تلفن را میگیری صدای شادی را می شنوی اما نمیتوانی حضور داشته باشی ایا باز میتوانی گریه نکنی اما برای اینکه متوجه نشود میگویی چند دقیقه دیگر دوباره تماس میگیرم اما نمیتوانی خودت را کنترل کنی

حال تمام این نمای مساله یک طرف وقتی می بینی و حس می کنی یک لحظه شاد و یک روز شادی بخش دارد برای وی اتفاق می افتد درد خودت را فراموش می کنی وقتی می بینی که وی با تمام مشکلات پیش رو همه را یک تنه  از سر راه بر میدارد و شادی افرین خود و خانواده اش می شود و در شرایطی که از تو کاری بر نمی اید اما با تمام بدبختی ها و مشکلات و با تمام ناامیدیها در چنین شرایطی وقتی حس می کنی که لحظه شادی بخش وی می باشد تو  هم شاد می شوی و در تمام ناامیدیها لااقل روزنه امیدی می بینی

 به امید ان روز که این پیوند سالیان سال خجسته و میمون بماند هر چند احساس قلبی ادم را نمی شود با نوشتن بیان کرد اما کاش می شد فهمید در میان بغض و اشک چکار می شود کرد و با تمام گریه ها و غمها باز ماجرایی شکل می گیرد که تو بتوانی لااقل بعد از گریه ای از ته دل بخندی . هر چند این یادداشت خصوصی بود و بهتر بود بر دل می ماند اما وقتی دیگر تاب نمی اوری مجبوری بنویسی تا حداقل همدمی بیابی و امیدوارم روزها چنان اید که بشود همیشه اینچنین از ته دل و واقعی از بوجود امدن ماجرایی خوشحال بود و امیدوارم خوشحالی برای وی و خانم همیشه بردبارش با دوام بماند 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 13:43  توسط غلامحسین خدری 

عابد توانچه و یاشار قاجاربا سپردن وثیقه از زندان ازاد شدند.  هر چند هنوز مشخص نیست بر سر پرونده انان چه اید اما بیراه ندانستم در وقت ازادی کنونی انان به سوالاتی که ذهنم را مشغول کرده است بپردازم

در اغاز یاداوری این نکته ضروریست که من سالهاست دوران دانشجویی را به پایان رسانده ام.این نکته را گفتم زیرا که از دیدگاه تند عده ای، دانشجو بودن را حمل بر احساساتی فکر کردن می دانند و مسئله دیگر اینکه مدافع تحریم انتخابات  هم نبوده ام هر چند بسیاری از انانی که انتخابات را تحریم کردند را قابل احترام تر از مدافعان انتخابات می پنداشته و می پندارم  و غرض از بیان این نکته هم این است که هر انتقاد و مقایسه ای که به ضعف و کاهلی خاتمی و یارانش اشاره می کند با ادبیاتی تند و زننده از سوی هواخواهان اینان مورد  پاسخ واقع شده است و به تندخویی و تند مزاجی مدافعان تحریم را مورد لعن قرار داده اند

 عابد توانچه و یاشار قاجار دو فعال دانشجویی دانشگاه امیرکبیر در مقابله با فشارهای روزافزون بر دانشجو و فعالیت های دانشجویی ایستادگی کردند و حتی در اعتراضات دانشجویان دانشگاههای دیگر همچون دانشجویان دانشگاه شهید رجایی، عابد توانچه با اطلاع رسانی و بروز   اگاهی در قبال حرکت دانشجویان  سهم خود را در قبال ایستادگی در برابر تضعیف حرمت دانشجو و دانشگاه پرداختند

حال اینکه بحث انتخابات امیرکبیر چه سرنوشتی در انتظار ان است و یا اعتراض دانشجویان شهید رجایی و دانشگاه تهران چه نتیجه ای در بر داشته خود بحثی جداگانه می طلبد اما غرض از بیان نقش این دو فعال دانشجویی واکنش و مقاومت در برابر زور و بی قانونی است که بر انان تحمیل شده است. وقتی در دانشگاه امیرکبیر برای برگزاری ازاد انتخابات انجمن اسلامی سنگ اندازی می شود و زمانی که در برابر فعالیت ازاد جنبش های دانشجویی سد ایجاد می کنند حتی اگر توان مقابله ای هم نباشد اما ساکت ننشستن و هزینه دادن حداقل در حد توان خود که موجب راضی نگهداشتن افرادی باشد که انان را به عنوان منتخب خود انتخاب کرده اند، نشاندهنده  هر مسئله ای که باشد اما لااقل سبب یاس و نومیدی در افرادی که انان را منتخب خود قلمداد می کنند نمی شود

یاشار قاجار و عابد توانچه به عنوان عضوی از جامعه بیدار دانشجویی  در مقابل کارشکنی ها در برگزاری انتخابات انجمن اسلامی و فعالیت ازادی دانشجویی ایستادند و هزینه ان را هم دادند و یا خواهند داد و حتی اگر هزینه های انها نتیجه هم ندهد، بارمسئولیت هر چند در ابعادی کوچک بر دوش انان سنگینی نمی کند

محمد خاتمی و یارانش بعد از موفقیت در خرداد ۷۶ بسیاری مواقع پیش امد که با سنگ اندازی جناح مقابل روبرو شدند اما چه عکس العملی نشان دادند

۱۸ تیر ۷۸ نمونه ای از این دست است و عملکرد محمد خاتمی مشخص است و در این مورد قضاوت نمی کنم . انتخابات مجلس هفتم خود نماد مشخصی است که سنگ اندازی در برابر قانون و قانونمندی در جوامع ایران را نشان می دهد و همچنان انتخابات ریاست جمهوری نهم که از طرف  خاتمی و یارانش یه تقلب و بی قانونی و بی اخلاقی از ان یاد می شود . چگونگی عملکرد خاتمی و یارانش چیز تازه ای نبود و به مانند دیگر اقدامات اینان در صحنه های قبل بود. اما اینکه اگر خاتمی و یارانش در مقابل این بی قانونی ها می ایستادند و هزینه زندان را هم تحمل میکردند شاید سنجشی ناصواب باشد اما اگر بدور از احساس به این قضییه نگریسته شود که اگر خاتمی و یارانش در مقابل کارشکنی ها می ایستادند و هزینه میدادند، ایا سرنوشت اصلاحات به اینجا ختم میشد؟ هر چند افرادی هم که حاضر شدند در همین حیطه یاران خاتمی هزینه بدهند مورد بدترین الفاظ از طرف همین دوستان خاتمی قرار گرفتند

در پایان گفتن این نکته الزامی  است شاید بعضی مقایسه ها قیاس مع الفارق باشد و شاید نشود مساله ای را که در جز اتفاق افتاده در کل هم تعمیم داد اما عملکرد شخصی افراد در هر حوزه ای و در هر ابعادی می تواند درسی و تجربه ای باشد برای انانی که در توجیه عملکرد خود از نتوانستن ها و ندانم کاری ها یاد میکنند .و هر چند حوزه مسئولیت ها ،بستگی به نوع مسئولیت در هر حوزه ای شرایط خاص خود را می طلبد، اما کوتاه امدن در هر مسئله ای سبب حادثه های تلخ و مهمتر از همه ایجاد یاس و بدبینی در جمع و حوزه مربوط به نوع مسئولیت را در پیش دارد.

امیدوارم که مسیر پرونده این دو دانشجو در نهایت به ازادی و رهایی انان منجر شود و دیگر دانشجویانی که در برابر اتفاقات تحمیل شده بر پیکره جامعه دانشجویی حداقل اگر کاری از انان بر نمی امد لااقل از خود مایه گذاشتند و با شکستن سکوت خود در اگاهی و اطلاع رسانی کوتاه نیامدند . کاری که موسوی خوئینی در مجلس و جنبش دانشجویی هم به مراتب انجام داد امید است در سطوح بالای جامعه و انان که به پست ها و مقامات بالاتر می رسند و از حرفها و شعارها هم خسته نمی شوند نگاهی به عملکرد افرادی از این دست در گذر از فکر و سلیقه انان داشته باشند . شاید نومیدی وارد شده بر پیکره اجتماع با اقداماتی از این دست در سطوح بالاتر برچیده شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 16:30  توسط غلامحسین خدری  | 

سخنان محمود احمدی نژاد و همچنین وزیر اقتصاد دولت وی حاوی نکات تعجب اوری است البته در بعضی زمینه های دیگر این دولت هم می توان از این عجایب اشاره کرد اما در وضعیت اقتصادی و ان چیزی که مردم بطور استمرار با ان دست و پنجه نرم می کنند خود حکایتی عجیب است

احمدی نژاد  مقصرگرانی را  منتقدان خود میداند و از ان طرف وزیر اقتصاد گرانی را هیاهویی بیش نمی داند. اما هر چه باشد مصداق ها خود نشاندهنده همه چیز است با یک نگاهی اجمالی می توان پی برد که ایا هیاهوها واقعیت دارند یا کذب محض هستند و هر چه که باشد وظیفه دولت و دولتی ها پاسخگویی است و بیگمان در برابر  گرانی ها و مشکلات اقتصادی انها باید پاسخگو باشند نه اینکه توپ را در زمین دیگری بیاندازند و شاید رسم بر این شده است که در کشور ما کسانی که خود متهم هستند دیگری را به سینه اتهام بکشانند اما هر مولفه دیگری هم  مورد اتهام باشد است هیچ باری از دوش مسئولان امر کم نمی کند.

 در پاسخ به گفته ای که گرانی را چیزی بیشتر از هیاهو نمی داند  می توان با گذری به میان مردم و اجتماع ان را بررسی کرد و در گذر از وضعیت های کلان اقتصادی که بحث های اقتصادی می طلبد و البته در این میان اقتصاددانان به کرات نظر خود را گفته اند. هر چند   که اقایان  مشخص نکرده اند که سنجش اقتصاددانی انان چه مولفه هایی دارد زیرا رئیس جمهور اعلام می کند کسانی بلند شده اند و اسم اقتصاددان را بر روی خود گذاشته اند و به برنامه های اقتصادی دولت انتقاد کرده اند و بیگمان همانطور که خود احمدی نژاد هم  بعضی از گرانیها را برشمرده است پس نمی توان گرانی را هیاهویی خواند بلکه ان چیزی است که وجود دارد تازه اگر اقایان مدعی هستند که وجود ندارد  می توان با گذری مختصر به سطح جامعه ان را ارزیابی بکنند و این کار بسیار ساده ای است

با گذر از شعارها و کلیشه ها می توان حساب ساده ای کرد می توان با مراجعه به هر صنف و جمعی متوجه شد که گرانی هیاهو است یا به شکل واقعیت در امده است .و یا یک نگاه اجمالی و یک تناسب قیمت ها به نسبت پارسال و افزایش نسبی ان به نسبت سالهای پیش می توان به گرانی یا ارزانی صحه گذاشت و البته بعضی مسائل اینقدر  واضح است که عوامفریبی هم دردی دوانمی کند زیرا بعضی اوقات حتی نمی تواند خانم خانه دار روستایی نا اشنا با سیاست را هم راضی کند براستی وقتی خانم خانه دار  در امور روزانه خود شاهد گرانی روزمره است وقتی کاسب محله خود را می بیند که دم از گرانی می زند که اثر مستقیم با زندگی روزانه وی دارد چطور می تواند حرف هر مقام مسئولی که چنین مطلبی را تکذیب می کند باور کند در بخش مسکن و اهن و مواد ساختمانی و دیگر مسائل که خود شواهد ی روشن در دیدگاه همه است

اما اگر تمام صحبتهای اخیر رئیس جمهور را صحیح فرض کنیم، تعجبی دیگر را بر می انگیزاند .رئیس جمهور به عنوان ریس دولت اولین اتهام گرانی و وضع بد اقتصادی را متوجه خود می بیند و بیگمان اولین نقطه اتهام به سوی ایشان اشاره می شود و از انجا که ایشان با شعارهای رفاه اقتصادی به صحنه امد و انتقادات بزرگ از اقتصاد و وضعیت معیشتی مردم در سرلوحه شعارهای ایشان بود .در قبال این شعارها و وعده ها  ایشان باید  پاسخگو باشد.

اما بر ما چه امده است که ایشان خود دیگری را متهم می کند. احمدی نژاد دلایل گرانی را افراد یا شرایطی بیرون از حوزه خودشان معرفی می کند و البته اگرباز هم تمام اتهامات ایشان را درست قلمداد کنیم باز چیزی از تقصیرات ایشان کم نمی کند زیرا این شبهه پیش می اید که این چه عملکرد اقتصادی است که یک فرد به تنهایی می تواند بر قیمت یک کالای اساسی تاثیر منفی بگذارد و تازه ان شخص به دام قانون هم نمی افتد و جای سوال است چرا عملکرد اقتصادی یک کشوری بدین نحو شکننده است که فردی  به تنهایی بر اقتصاد صنفی تاثیر منفی و بلند بگذارد

و انجا که اقتصاددانان را مورد حمله قرار میدهد و  حتی مخالفان جناحی خود را مسبب گرانی قلمداد می کند و  البته به نظر می اید تمام مردمی که به برنانه های ایشان انتقاد دارند مسبب چنین گرانی هستند واین جالب توجه است که شخصی که دم از مردمی بودن می زند حتی حرف مردم را هم قبول ندارد . و البته مشخص نیست چه کسانی حق انتقاد دارند زیرا دوستان ایشان به مانند عماد افروغ و خوش چهره هم که مرتب انتقاد دارند اما باز ایشان توجهی ندارد

اما هر چه که باشد انگشت اتهام بسوی دولت است اما ایشان ان را به سوی دیگری نشانه می گیرد و امیدوار باید بود روزی در این کشور فرا رسد که هر شخصی به سبب مسئولیتی که به وی داده شده است پاسخگو باشد و این دوران مات که مقصر ها در دنیای تخیلات ریشه دوانده اند به پایان رسد

در ضمن دولت پیشین هم مخالفان خود را در ناکامی های خود مقصر می دانست و دیگر چنین بهانه هایی تکراری شده است و جالب انکه مخالفان جناحی دولت سابق اکثر رسانه ها را در دست داشتند و می توانستند سد ایجاد کنند اما مخالفان فعلی که نه رسانه ملی انان را به رسمیت می شناسد مطبوعات هم که خط قرمزهای خاص خود را دارند اینترنت نیز که دسترسی محدود ان نیز با سیستم فیلترینگ ملی محدودتر شده است در بین هر چه که باشد مقصر زجر و بدبختی مردم  ظاهر نمی شود معلوم نیست پرتقال فروش چه کسی است هر چند دم خروس بیداد می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 20:52  توسط غلامحسین خدری  | 

روزی دیگر از تقویم تاریخ ما ورق می خورد و ۱۸ تیرماه دیگری بر ما ظاهر میگردد. برای خیلی از ماها روزمرگی های زمانه اینجا هم عرضه میگردد و در ورق زدن صفحه تقویم ورقی تکراری دیگری خواهیم زد تا ۱۸ تیر نیز بگذرد و فردای ان روز پدیدار گردد. اما براستی ۱۸ تیر در قلب تاریخ خواهد ماند یا اینکه به عنوان روزی معمولی در تقویم ما جا خواهد گرفت. برای پاسخ به این پرسش و هزاران پرسش دیگر در این مورد زمان می خواهد و حرفها و حدیث ها. و بیگمان هر کسی از منظر خود بدین روز خواهد نگریست و سوالی که هر اشنایی باید به ان پاسخ دهد که چگونه در مورد ۱۸ تیر ۷۸ قضاوت می کند؟

۱۸ تیر ۷۸ زمانی که ان واقعه به وقوع پیوست من دانشجویی در شیراز بودم و  حال و روز دانشجوی ان زمان را کسانی که ان روز در جریان امور بودند می توانند حس کنند که چه حال و هوایی در سر داشتند. و بیگمان ۱۸ تیر شاید از دیدی دیگر در بدترین موقعیت زمانی به وقوع پیوست زمانی که امیدها و ارزوها شکل گرفته بود و در این بین دانشجو و دانشگاه ان را به جامعه هم انتقال داده بود. اما فارغ از نگاه دانشجویی ان سال و در این زمان و سالها بعد از ان فاجعه نگاهی دیگر به ان می اندازم

۱۸ تیر ۷۸ در موقعیتی اتفاق افتاد که دانشجو و دانشگاه از هر فرصتی استفاده میکرد تا دولت اصلاحات را یاری کند و در برابر تمام مشکلات و موانع پیش رو همراه و یاور دولت باشد.  دانشجو که بیگمان دولت را در برابر تمام موانع و مشکلات می دید و وظیفه سنگین دولت و اصلاح طلبان را باور میکرد نمیخواست و نمیگذاشت در این راه پرپیچ و خم انان را تنها بگذارد و به همین دلیل با تمام سعی و تلاش خود در برابر موانع و کارشکنی ها  که بر علیه دولت روا داشته میشد به میدان می امد و سعی می کرد این میدانداری را به مردم و جامعه نیز انتقال دهد و سمبل این نماد فعالیت های  گسترده دانشجویی نه تنها در تهران بلکه در بسیاری از دانشگاهها شهرها و شهرستان ها  بود که در میان حضور ها و تجمعها حضور مردم را نیز می شد شاهد بود

اما ۱۸ تیر ۷۸ بر اساس چه نوع رویکردی شکل گرفت؟ شاید بشود از جهات مختلف سیاسی و اجتماعی به این مسئله پرداخت اما قصد بر این دارم علاوه بر نگاه همیشگی و همراهی دانشجو و دانشگاه با مسائل روز سیاست در ان زمان و همچنین نگاه نامعلوم مردان سیاست در ان موعد به این فاجعه نگاهی بیاندازم. هر چند نمی شود از غلو احساسات جوانی نیز در ان موقع گذشت اما با یک موازنه معکوس و با یک حساب ریاضی می توان پی برد اگر مردان سیاست می توانستند عملکردی درست از خود بر جای بگذارند می شد هم از وقوع فجایع بعدی جلوگیری کرد و هم اینکه چنین حرکتی را در جهت نیل به مقصودها و هدفها درست بهره برداری کرد

در پی بسته شدن روزنامه سلام که در پی افشای نامه محرنامه سعید امامی در جهت اصلاح اوضاع فرهنگی جامعه نوشته شده بود جبهه  ای در صحنه ان روز سیاست ایران شکل گرفت گروهی که برای نشان دادن نقش سعید امامی و عاملان قتلهای زنجیره ای در دست داشتن و تحمیل قانون جدید مطبوعات به مجلس  خوشحال از نوعی افشاگری برای به بن بست رسیدن قانون جدید مطبوعات بودند و گروهی دیگرکه ناخشنود از افشای چنین نامه محرنامه ای سعی در محکوم کردن و یا ضربه زدن به اینان از ناحیه ای دیگر بودند

و در این بین در تقابل این دو جبهه متفاوت مشخص بود که زور و نیروی کدامیک  بیشتر است. گروهی که مردم را پشت سر خود می بیند قدرتی ندارد و گروهی که  پشتوانه مردم را ندارد قدرت دارد و در این بین انچه که هنوز هم جالب توجه است شکایت وزارت اطلاعات دولت خاتمی از روزنامه سلام است دولتی که خود با تمام مسائل و مشکلات بیرون از خود در درون خود نیز برای جبهه گیری بر علیه خود استفاده می کند و بیگمان در این شکی نیست که بیشترین عوامل شکست و یا نانتیجه ماندن هر حرکتی بیشتر از نقش عوامل بیرونی  نقش عوامل درونی و یا عدم تصمیم مناسب در شرایط نامناسب است و چنین سوالی پیش می اید چطور  عضوی از دولت با تصمیمی شتابزده بهانه به دست بهانه جویان مترصد میدهد

اما در تقابل  این دو جبهه متفاوت، دانشجو و دانشگاه که همواره با تمامی معضلات و مشکلات میدان را در شرایط اضطرار هم خالی نمیکرد در دفاع از روزنامه سلام به میدان امد از اینکه چنین کاری پسندیده و جای تقدیر دارد بر هیچ کسی شکی نیست حتی طرفداران افراطی حال و گذشته دولت سابق هم بر این صحه می گذارند اما چه شد که رویدادی که می توانست در عقب نشینی و خالی کردن سنگر بوسیله مانع تراشان بدون سنگر مردمی ایجاد شود باعث یاس و نومیدی جنبش فعال جامعه و اجتماع شد

بیگمان تجمع برای احقاق حق و حمایت از روزنامه سلام کاری میمون بود که جای تقدیر هم داشت و حمایت از سلام به نوعی حمایت از خاتمی و دولت ایشان و یاران ایشان در مقابل انواع کارشکنی ها بود اما خاتمی و یاران همراه ایشان چه گامی برداشتند

خاتمی و دولت ایشان می توانست با شنیدن  درد مردم و استقبال از حرکت گسترده دانشجویی در جهت دفاع از ارمان و شعارهای خاتمی در دفاع از قانومندی و همچنین ایستادن در مقابل بی قانونی باایستادن در مقابل حکم غیر قانونی تعطیلی روزنامه سلام ، هم سبب خاتمه دادن و شنیدن صدای هواداران خود میشد و هم اینکه راه را برای دیگر اقدامات غیر قانونی مخالفان خود بسته تر میکرد و بیگمان بسته شدن روزنامه سلام انهم با مدیر مسولی اشنا و نزدیک به حکومت هم احساس ترس و هراس  را در دیگر جراید فراهم می اورد و هم اینکه باعث بوجود اوردن احساس نوعی موفقیت در گروه مقابل می شد که به تصرف سنگرهای بعدی امیدوارانه تر بنگرند و به نوعی برای کارهای دیگر خود بیشتر تشویق میشد

اما خاتمی و نزدیکان ایشان با اعمال کوتاهی در این ماجرا حال به هر دلیلی که بر ما پوشیده است هر چند هم شاید منطقی بوده باشد سبب نابهنجاریهای بعدی در صحن اجتماع  شد و به نوعی شکست را بر پیکره جنبش دانشجویی و مدنی جامعه وارد کرد و از طرف دیگرباعث احساس پیروزی و تصرف را در جبهه مقابل پیش اورد و شاید بیراه نباشد که گفته باشیم ایستادن و مقاومت از طرف دولت بر حکم غیر قانونی وارد شده بر روزنامه سلام شاید راه را برای انسداد بعدی دیگر جراید و مطبوعات می بست و همچنانکه عقب کشیدن در برابر این توقیف غیر قانونی زمینه رابرای دیگر اقدامات غیر قانونی در برار دیگر نشریات را نیز باز کرد و همچنانکه می توانست با ایستادن و پشتیبانی از قانون و قانومندی زمینه بروز امید و امیدواری را بر روح جامعه بیشتر کند اما با کاهلی و کم کاری اینان زمینه ناامیدی و خسران در بین مردم و جامعه اغاز گشت

البته در این بین انداختن تمام قصورات بر گردن دولت و دولتی ها بیگمان کاری عبث است هر چند انان بیشترین سهم را داشتند اما مواردی دیگر نیز در پیدایش چنین فاجعه و چنین شکستی بیدریغ موثر بود ان زمان چون خود دانشجو بودم  سیل جریان احساسی که علاوه بر تهران در شهرستانها نیز بر دانشجویان سایه افکنده بود بیداد میکرد و با دانش و تفکر و انرژی جوانی در پی زود بازده نمودن و زود به نتیجه رسیدن این جنبش اجتماعی می بودند و در این راه احساسات بسیاری که طغیان میکرد تا در این راه فارغ از چگونگی کار و موانع و سدها زودتر نتیجه حاصل اید .هر چند در این میان می توانست راهکارها و برنامه کسانی که فارغ از احساسات برنامه مدونی برای پیشبرد اهداف اصلاحی در نظر گرفته اند بر جوانان سیطره افکند اما اینان نیز یا خود به نوعی در رویای دیگری سیر می کردند و یا اینکه جوان و دانشجو را مرحمی برای انتقال برنامه ها به حساب نمی اوردند هر چند این ایده نیز پا برجاست که شاید اصلا برنامه مدونی در کار نبود اما هر چه بود نمی توان از طغیان احساسات جوانی در این ماجرا نادیده گذشت ،طغیانی که نه تنها در ماجرای کوی دانشگاه تهران تاثیری شگرف داشت بلکه در دیگر شهرها به مانند تبریز که فاجعه دیگر روی داد یا  دیگر شهر ها که حداقل به حمایت از تهران دست به تجمع زده شد  شروع ناامیدی بر پیکره اجتماع اغاز گشت 

اما هر چه بود ۱۸ تیر ۷۸ گذشته و از ان فقط بازمانده هایی تلخ در میان است و حرکتی که می توانست سمبل دفاع و ایستادگی باشد به نقطه کور نومیدی و سرافکندگی و تفریق و جدایی حاصل گشت اما نام ۱۸ تیر هنوز بیاد اورنده خیل مسائل است ۱۸ تیر برای کسانی شاید بسیار تلخ باشد اما برای کسانی دیگر به نوعی اغاز حرکتی دیگر بوده است ۱۸ تیر سبب شد تا کسانی بواسطه ان به مجلس ششم بروند البته منظورم عدم شایستگی اینان نیست بلکه از تاثیر واقعه ۱۸ تیر در معرفی افرادی به اصلاحات و اصلاح طلبی می گویم ۱۸ تیر سبب  برکناری فرمانده نیروی انتظامی شد و تا از ان به بعد محمد باقر قالیباف بر مسند امور نیروی انتظامی بنشیند شخصی که هنوز هم در مسند اموری دیگر است ۱۸ تیر ماجرایی که  سبب شد مسعود ده نمکی ها بیشتر شناسانده شدند و ۱۸ تیر سبب وداع سربازی جوان و شاعر از دیار لرستان از زندگی شد و همچنانکه سبب به زندان افکندن افراد زیادی که از اشخاص معروف ان می توان به اسامی افرادی چون طبرزدی براداران محمدی و احمد باطبی اشاره کرد و البته شاید ۱۸ تیر سبب تغییر محتمل در زندگی و ایده اشخاصی چون احمد باطبی شده باشد اما به اطمینان، بسیاری  افراد دیگر هستند که هنوز نامشان بیرون درز نکرده است و یا اینکه با شنیدن اسامی انها کسی از عمق فاجعه ای که بر انان رفته است احساسی دست ندهد و همچنانکه بسیاری افراد ناخواسته به این تجمعات برخورد کرده بودند و اینک سالهاست زندان را تجربه می کنند

  ۱۸ تیر ۸۵ از راه میرسد عزت ابراهیم نژاد به قتل رسید اما هنوز قاتل به قانون سپرده نشده است. زخمهای بزرگ وعمیقی بر پیکره اجتماع وارد شد اما هنوز فریادرسی پیدا نشده  است .سرخوردگی و ناامیدی بر جامعه سیطره افکند اما هنوز احساس امیدواری جایگزین نشده است و از همه مهمتر تجمع دانشجویان در حمایت از روزنامه سلام و دولت خاتمی بود اما حال موسوی خوینی ها و محمد خاتمی و یاران انها بر  کوبیدن و فشاربر پیکره ناامید جنبش دانشجویی اصرار دارند

 امیدوارم  بعد از سالهابرای این نومیدی راه امیدی پیدا شود و امیدوار باید بود روزی فرارسد که بوجود اوردن فاجعه ای چون ۱۸ تیر باعث افتخار عده ای نشود که بر طبل خودخواهی و خودکامی سالهاست می کوبند و هیچکس جز خود را نمی بینند و عمق فاجعه وجدان خوابیده انان را بیدار نمی کند و بدتر از ان  دانشجویان حادثه دیده ان فاجعه هنوز دربند هستند اما عاملان و امران هنوز حکم می رانند

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:7  توسط غلامحسین خدری  | 

با نگاهی به امور جامعه از ورزش و سیاست و اجتماع و اقتصاد هرکس می تواند پاسخ درخور خود را از این سوال بیابد بیابد. اما در این بین قصد دارم به عنوان شخصی از یک گروه یک کار گروهی را واکاوی کنم البته بیان نقاط ضعف و همچنین عیان کردن واقعیت ها بیانگر این نکته نیست که این ضعف ها فقط مختص این مجموعه است بلکه بسیاری از جمعهای ما ایرانیها دارای ضعفهای گروهی هستند اما با نگاهی گذرا می توان نتیجه گرفت در دنیای مجازی ما هم به مانند دنیای حقیقی عملکرد گروهی نتوانسته انطور که باید جمع کننده انرژی همه باشد. اما بلاگ نیوز:

بیش از دو ماه است که با این سایت همکاری می کنم در این دو ماه نکات خوبی از این سایت دیدم به مانند اشنایی با سایتها و وبلاگهایی که دوستان همکار بلاگ نیوز زحمت تهیه خبر از انجا را کشیده اند و همچنین یکسری تحلیل ها و اخبار جالب که از این سایت استفاده کردم اما در گذر از زحمتهای کشیده شده برای رونق این سایت نمی توان از عملکرد افرادی که بدون چشمداشت زحمات اداره این سایت را می کشند هم گذشت اما چقدر خوب است که با تمامی این زحمات بتوان هم مخاطب و خواننده را ارضا کرد و هم اینکه بتواند سرمشقی برا ی دیگر کارهای جمعی ما ایرانیها باشد

اما ایراداتی و پیشنهاداتی که من دارم. من برای شروع همکاری با بلاگ نیوز تمام شرایط موجود در سایت را مطالعه کردم  و برای همکاری با این سایت تصمیم بر این گرفتم که تمامی شرایط را بپذیرم البته نمی توان کتمان کرد که همه ما سهل انگاری در کار داریم که بر کسی  پوشیده نیست و بیگمان ما نمی توانیم ایرادات خود را ببینیم یعنی اینکه نمی خواهیم اما ایرادات دیگران را می توانیم بزرگ کنیم

در اساسنامه امده هر شخصی فقط در روز می تواند به دو مطلب لینک دهد و البته ذکر شده مدیر سایت و سردبیران و ویراستورها در تعداد لینک ازاد هستند. در این بین من اطلاع ندارم ویراستورها و سردبیران این سایت چه کسانی هستند اما انچه در ظاهر قضیه مشخص است به عنوان یک ناظر بیرونی وقتی در یک روز می بینی پنج تا شش لینک از یک شخص موجود است می توانی فکر کنی که شاید یکی از افراد فوق الذکر بوده اند که بیش از دو لینک در سایت قرار داده اند  هر چند نمی توانی با اطمینان اینچنین بپنداری و بعضی اوقات اینطور به نظر می رسدکه لینک دهنده بعد از قرار دادن دو لینک در سایت به مطلب جالبی می رسد و مجبور  می شود از مقررات تخطی کند و البته این شائبه هم پیش می اید براستی افرادی که بیش از دو لینک در روز می گذارند مشخص نیست که حتما از افراد دارای حق بیش از دو لینک باشند . شاید  انان اینطور بپندارند که  تخطی  را دیگران شروع کرده باشند دیگر چنین اشتباهی عادی شده و کسی بر ما خرده نمی گیرد

اما برای گریز از چنین سوء برداشتی می توان قانونی مدون کرد یکی اینکه اگر واقعا سقف  لینکها می خواهد دو لینک باشد که به نظر من کافی است می توان تمام اشخاص را به قانومندی ترغیب کرد و اگر شخصی پس از گذاشتن دو لینک خود به مطلب جالبی برخورد می تواند با اطلاع دادن به سردبیر و یا مدیر سایت تا در صورت امکان لینک ،انان به این مطلب لینک دهند .اما موضوع دیگر همان مدیر سایت و سردبیران و بقیه افرادی که می توانند بیش از دو لینک بدهند به نظر می رسد باید علاوه بر نام کاربری فعلی که به انان تعلق گرفته باید یک نام کاربری به نام مثلا سردبیر و یا مدیر سایت برای انان ایجاد شود و اینان روزانه  منهای دو مطلب خود بقیه مطالب را با نام کاربری جدید خود اضافه نمایند در اینصورت از لحاظ نظم و قانون ظاهری سایت ناهمگونی به چشم نمی اید

اما در مورد مطالب لینک داده شده جای تعجب است که بلاگ نیوز با داشتن بیش از سیصد همکار مطالب لینک داده شده   دارای تنوعی زیاد نیست و شاید گفتن این بسیار بد باشد که بسیاری فقط به سایتها و وبلاگهای مشخصی لینک میدهند و نکته جالب دیگر مسئولان سایت می توانند با بر شمردن ماهانه لینکهای هر نفر در مجموع تنوع طلبی رامحاسبه نمایند  البته این ایراد را بر خود هم هموار میدانم امامشکل از انجا شکل میگیردکه بعضی لینکها تکرار مکررات است  من با تمام احترامی که به امثال اکبر گنجی و اکبر موسوی خویینی  دارم اما مثلا در همین چند روز پیش در چند روز مثلا چند لینک به این موضوعات اختصاص داده شده است و بیگمان در افزودن لینک چون ضابطه مشخصی مبین نشده  نمی توان بر افزودن هر لینکی که مخالف اساسنامه و شرایط سایت نباشد ایراد گرفت اما باید با برنامه ریزی مناسب امکان استقبال بیشتر مخاطبان را فراهم اورد

اما در مورد افرادی که خود همکار بلاگ نیوز هستند به نظر من باید با احترام متقابل به همدیگر و همچنین با اشنایی نسبی خوانندگان و همکاران سایت نسبت به لینک دهندگان سایت می توان لینک دادن به وبلاگ همکاران را محدود تر کرد یعنی اینکه هر شخصی با دیدن و یا خواندن مطلبی از یکی از همکاران و در صورت جالب بودن ان را به اطلاع مدیر سایت و یا سردبیران و یا افرادی که بوسیله مسئولان سایت مشخص می شود بگذرانند و یا اینکه  جایگاهی متفاوت در سایت گزیده شود و ان را اختصاص به مطالب وبلاگ همکاران قرار داده شود به هر طریق این بهتر از ان است تا مثلا روزی در سایت ده تا پانزده مطلب لینک داده شود و ان وقت حداقل پنج تا شش مطلب ازمطالب همکاران سایت باشد

اما من شاید از کل افرادی که در بلاگ نیوز به نام همکار معرفی شده اند  با نام حدود۲۰ نفر فقط اشنا شده باشم و بیگمان به سایت همینها سر زده باشم و نمی توانم در مورد کل افراد همکار سایت  نظری جامع  بدهم اما برای من جالب است چطور سایتی که بیش از سیصد نفر همکار دارد اکثر لینکها را همین حدود ۲۰ نفر می گذارندو با اطمینان سایتی با داشتن این تعداد همکار اگر فعالیت حداقلی هم داشته باشند می تواند قشرها و افکار متنوعی را مخاطب قرار دهد اما من که فکر میکنم چنین نشده است

اما برای ارائه بهتر سایت و برای موفق شدن در جهت جلب مخاطب بیشتر و همچنین رقابت با سایتهای پر بیننده می توان با گذشت از مسائل بسیاری در جهت ارتقا سایت کوشش کرد .یکی اینکه اگر امکانات فنی سایت اجازه دهد می توان با پرداختن به تعداد بیننده هر خبر نتیجه گیری مشخصی از جهات نوع لینکهای مخاطب پسند ارائه داد و از جهتی دیگر می توان کاری را بر عهده سردبیران یا گروه معینی قرار داد تا با بررسی عملکرد مشخص ماهانه هر فرد لااقل به چگونگی لینکهای وی اشاره کنند و اینطور نباشد که من نوعی در یکسال تعداد لینکهایی که داده ام از سایتهای مشخصی فراتر نرود

و همچنین اخیرا جایزه ای به دو نفر از همکاران محترم داده شده که اقدام بسیار پسندیده ای است البته می توان با نظر خواستن از همکاران و همچنین نظر های خوانندگان انتخابی دیگر هم داشت البته نیازی به جایزه مادی نیست  بلکه خود نفس انتخاب بر چگونگی لینکها و اخبار تاثیری مستقیم دارد البته صحبت جایزه شد نباید از زحمات مسئولان سایت بی توجه گذشت.

و همچنین بر اساس انچه به همکاران توضیح داده شده سرتیتر اخبار و رویدادها در سایتهای مهم که ذکر شده در تیتر اخبار امده  لازم به لینک دادن نیست مگر اینکه اخبار مهمی باشد که لازم به لینک دادن باشد اما با نگاهی به لینکهای زیادی که از همین سایتهای مهم داده می شود به نوعی کم اهمیت جلوه دادن این بند را بیان می کند و اگر فرض کنیم تمام اخباری که از این سایتها داده می شود بسیار مهم می باشد پس با این حساب خیل عظیم سایتها و بخصوص وبلاگهای فارسی زبان که اتفاقا متنوع هم هستند از درجه اهمیت بکلی ساقط می شوند و نکته دیگر اینکه این فقط سبب تبلیغ خاص برا ی همان سایت مهم می شود

اما هدفمندی و انگیزه مسئولان سایت را نمیدانم اما بهر دلیل لازم است که انان عملکرد ماهانه سایت را در جهت جلب مخاطب و کیفیت کار مورد توجه قرار دهند و شایسته نیست که با زحمات بسیار نتواند یک کار گروهی جای خود را در میان عموم باز کند زیرا با نتیجه گرفتن چنین گروهی نماد خوبی برای دیگران در زمینه های دیگر میشود

اما پیشنهاد می شود علاوه بر نقاط فوق  بلاگ نیوز با داشتن بیش از سیصد همکار شایسته نیست که نتواند مطالبی از خود عرضه کند که دیگر سایتها از مطالب ان استفاده کنند به نظر من علاوه بر ستونی که اخبار دیگر سایتها را لینک می دهد ستونی دیگر ایجاد شود و روزانه ۴ تا پنج مطلب حداقل در سایت گذاشته شود که اینهم با داشتن اینهمه همکار کار دشواری نیست و با این کار می توان به روزی امیدوار بود که سایتهایی به مانند گویا نیوز ، روزانلاین و دیگران بتوانند مطالب بلاگ نیوز را لینک دهند و همچنین مثلا رخدادهایی که به وقوع می پیوندد مانند همین جام جهانی شخصی خبرنگار ویژه بلاگ نیوز باشد و کلیه اخبار حواشی و اصلی را برای بلاگ نیوز مهیا کند و همینطور مراسمی که در ایران برگزار می شود به مانند همین تجمع زنان شخصی به عنوان همکار بلاگ نیوز اخبار را در بلاگ نیوز منتشر کند و البته در چنین شرایطی باید فقط اخبار را در بلاگ نیوز منتشر نماید تادیگر سایتها و حتی سایت شخصی خود همکار بلاگ نیوز هم باید به مطلب بلاگ نیوز لینک دهند

و در پایان امیدوارم دیگران هم نظرات خود را بدهند و غرض از نوشتن این مطلب دراین چند روز به این فکر میکردم که چرا کارهای جمعی ما ایرانیان به نتیجه نمیرسد و ناگهان ذهنم به طرف بلاگ نیوز کشیده شد و با خود می گفتم چرا مثلا مطلبی که از یک وبلاگ مثلا در گویا نیوز و حتی سایت انتخاب لینک داده می شود حدود ۱۰۰۰ بازدید کننده داشته باشد اما بلاگ نیوز که به مطلبی لینک میدهد ۱۰۰ ببازدید کننده دارد بهر حال امیدوارم روزی برسد که با برنامه ریزی بهتر بلاگ نیوز نماد مشخصی از موفقیت جمعی  حداقل برای تمام انهایی که با فضای مجازی اشنایی دارند باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 21:20  توسط غلامحسین خدری  | 

کنکور برای بعضی ها تمام شد و برای عده ای دیگر فردا به پایان می رسد اما با رسیدن موعد کنکور هر سال خاطراتی تلخ و جذاب برای من زنده می شود که بد نیست  اشاراتی بدانها داشته باشم

این روزها که از در و دیوار کلاس کنکور و کلاسهای تقویتی و مسائلی از این قبیل می بینم و از ان مهمتر هجوم گسترده به دانشگاه و بخصوص دانشگاه ازاد را می بینم  یاداوری موضوعات زمان خود و چگونگی اماده شدن و برخورد با کنکور و کنکوری را تفاوت ماهوی خود را نشان می دهد

برای من قبل از شروع کنکور یک دوره زمانی خاص  پیش از کنکور بیان کننده خیلی از مسائل است تا به تفاوت ان روزها با روزهای اخیر بپردازم برای عده زیادی به مانند من که بعد از اتمام دوره راهنمایی و برای تحصیل در دوره دبیرستان روستای خود را ترک کرده و به شهر پناه اوردیم این ایام ۴ ساله دبیرستان ایامی جذاب اما با تلخی ها و شیرینیهای فراوان است

شروع شدن دوره دبیرستان انهم برای شخصی که بیش از ۱۴ سال سن ندارد و دور از خانه و خانواده خود دارای معایب و محاسن خاصی است و البته حاوی نکاتی است که شاید بچه های امروزی که کنکور را پاس می کنند و یا نمی توانند از سد ان عبور کنند نتوانند این مسائل را درک کنند و شاید برای امروزی ها که با برنامه ریزیهای گسترده از طرف خود و خانواده و مدرسه به جنگ کنکور می روند  مسائل ما تعریف نشده باشد

زندگی دانش اموزی ما طوری شکل گرفت که نه تنها خود را برای کنکور اماده نمی کردیم بلکه با دوری از خانواده و از ان مهمتر نبود امکانات مالی و  با داشتن انرژی جوانی در ان موقع و به بار اوردن هزینه هایی نامناسب با درامد متناسب یک خانواده روستایی کارگر، اسیب های جدی روحی و روانی هم به خود و هم به خانواده می رساندیم و در قبال چنین پیامدهایی دانش اموزی که در دوران تحصیل خود در روستای خود جز شاگردان ممتاز هم بوده دیگر انگیزه ای به تحصیل نداشتیم و تمام انگیزه ها و امال ها و مهمتر از همه غرورما لگد مال میشد و با چنین شرایطی نه تنها برای کنکور خود را اماده نمی کردیم بلکه به دنبال یافتن توجیهاتی بر می امدیم که دانشگاه رفتن را به سخره بگیرد البته مشخص است که منظور از دانشگاه دانشگاه سراسری است زیرا با چنین شرایطی دانشگاه ازاد در فایلهای ما گنجانده نمیشد

با تمام این تفاسیر  سال ۱۳۷۴ وارد سال چهارم ریاضی دبیرستان شدم بعد از یکی دو سال فقط به مدرسه رفتن و روزمرگی های جوانی تصمیم به فراموشی تمامی مسائل روحی و روانی ان زمان گرفته و قصد خواندن برای کنکور در سال چهارم را کردم برای همین منظور پدر مرحوم ما که در عین تنگدستی بسیار، هیچوقت به ما نه نمی گفت  اتاقی را به تنهایی در شهر برای من اجاره کرد  شاید الان برای خیلی ها این مسئله حادی نباشد ولی در ان سالها اغلب کسانی مانند من که حتی اوضاعی بسیار به مراتب بهتر از من داشتند یا ترجیح می دادند در خوابگاههای دانش اموزی سر کنند یا اینکه اتاقی اجاره ای ۴ تا ۵ نفره می گرفتند

خلاصه چهارم دبیرستان را با تمام مشکلات اما با عزمی جزم برای کنکور شروع کردم و با مطالعه کتابهای سالهای قبل دو ماه اول سال را گذراندم اما در اذر ماه سال ۷۴  ماجرایی باعث شد که جور دیگری با کنکور برخورد کنم صاحبخانه ما پیرزنی بود با بیش از هفتاد سال سن و البته بدون فرزند که ظاهرا پسری را از پرورشگاه به فرزندی قبول کرده بود بعد از سالها زندگی کردن با این پسر و ازدواج ان پسر مشکلاتی در زندگی فرزند خوانده ان خانم پیش می اید که خانمفرزند خوانده ان اقدام به خود سوزی می کند و خلاصه زندگی اینان وارد ماجراهایی پر پیچ و خم می گردد و حال از بخت بد ما این خانم ما را که به مستاجری قبول کرده بود از مشکلات زیاد روحی از تنهایی می ترسیده بعد از مدتی که اقوام ان پیرزن تیمار دار وی بودند دیگه همه خسته شده بودند و تصمیم میگیرد که مستاجر بگیرد و و چه مستاجری تابلوتر از من و ما در چنین شرایطی مستاجر شدیم خلاصه کنم اینقدر شرایط روحی و روانی ان خانم هر روز حاد میشد که من مجبور به فرار از انجا شدم و ۱۶ اذر ۷۴ همزمان با شروع ثبت نام برای ازمون سراسری ۷۵ من وارد خانه اجاره ای جدیدی شدم و از انجا که بعد از چند روز جستجو نتوانستیم خانه ای انفرادی تهیه کنم بالاجبار به همنشینی با یکی از بچه روستا که تنهایی اتاقی را اجاره کرده بود روی اوردم و ختم کلام اینکه شاید این جابجایی پایانی بر رویای کنکور برای من در ان سال شد

در ان چند ماهه اقامت در انجا درس خواندن به معنای موجودی تعریف نشده تلقی میشد و روزی هم که گذرا به خیل کتابها و جزوه هایی که جمع کرده بودم و تا برای کنکور از انها استفاده کنم برخورد می کردم سعی میکردم زود نادیده بگیرم تا حسرت بیشتری نخورم

و چند ماه اخر مدرسه را یک جوری گذراندیم بعضی وقتها سر کلاس می رفتیم و بعضی روزها خوابیدن را ترجیح میدادیم و در اخر اینجور برداشت کنم با اتمام امتحانات نوبت دوم  از تعداد ۴۴ نفری افراد کلاس از لحاظ رتبه بندی شاید جز ۷ نفر اخر شده بودم

نوروز ۷۵را در روستا می گذراندم برای روستاییانی به مانند ما که همین حال هم تفریحی ندارند در نوروز هفتاد و پنج چه تفریحی می توانست باشد و اما رفتن من به روستا باعث شد تا با دوستانی که انجا بودند و اکثرا خود را برای کنکور اماده میکردند  برخورد نمایم و چند روزی را به علافی گذراندن دردی را درمان نبود و به همین خاطر همرنگ جماعت شدم و گاهگاهی همراه اینان درس می خواندم و همین سبب شد تا در اندک زمان باقیمانده مقداری از درسها را بخوانم و برای کنکور اماده شوم

و امروز به سیل عظیم کلاس کنکور و تست ها مینگرم بیاد می اورم که من فقط در روز پیش از امتحان چند تا تست زدم . خلاصه ان سالها که کنکور دو مرحله ای بود ما مرحله اول راامتحان دادیم و این هم شاید زمینه ای شد تا برای امتحانات اخر سال هم اندکی درس بخوانم ولی انهایی که رشته ریاضی را گذرانده اند می دانند چقدر سخت است در طول سال و در حین کلاسها با درس ها بیگانه بودن و در عرض یکماه بخواهی همه را جبران کنی خلاصه  به شکل کجدار و مریض از خرداد ۷۵ را به سلامتی عبور کردم

نتایج مرحله اول کنکور خود حکایتی جالب بود وقتی برای دریافت کارنامه به شهر رفته بودیم من به همراه دوستی در صف بودیم دوست من از جمع ۴۴ نفره کلاس ما رتبه دوم بود اما وضعیت درسی من که قبلا شرح دادم اما ان چیزی که برای همه جای شگفتی داشت رتبه کنکور من ۵ هزار شده بود و رتبه دوست من ۷ هزار شده بود و در میان کلاس ۴۴ نفره من نفر پنجم از لحاظ رتبه بندی شده بودم از اینها که بگذریم صحبت انتخاب رشته در میان امد

وقتی فرمهای انتخاب رشته به ما دادند می بایست ۱۰۰ رشته انتخاب می کردیم و ما هم که با غرور کاذبی که بر ما چیره شده بود فکر میکردم می توانم با درس نخوانده بهترین رشته ها را قبول شوم و نکته جالب اینکه این روزها برای انتخاب رشته پول می دهند و مشاور میگیرند اما ما در ان زمان تنها یک همسایه داشتیم که دانشجو بود انهم رشته جامعه شناسی و تنها کسی بود که می توانست راهنمای من که رشته ریاضی بودم بشود و خلاصه اینکه با انتخاب رشته غرور افرین من مشخص است که نتیجه چه از کار در می اید

امانکاتی دیگر که در کنکور مرحله دوم برای من اتفاق افتاد جالب توجه است و شاید جوانان امروز چنین مسائلی کمتر پیرامون انها روی دهد و کمتر مسئولیتی متوجه انها شود در روزهایی که مابین دو مرحله کنکور قصد درس خواندن داشتم بیماری مادر من حادتر میشد و ما رهسپار بیمارستان برازجان شدیم و حدود ۱۰ روز در ان بیمارستان گرفتار فضای بیمارستان شدیم و تشخیص پزشکان انجا که نارحتی وی را مشکل معده قلمداد کرده بودند  و بعد از ده روز ما را مرخص کردند و به روستا برگشتیم اما با رفتن به روستا  باز ناراحتی های مادر بیشتر شد و  شبانه روز ایشان از درد ناله میکرد و البته بعد از مدتی ایشان را به بوشهر بردیم و بعد از چند روز گرفتاری  پزشکان انجا متوجه شدند که مشکل معده نبوده و سنگ کلیه بوده که با جراحی و با حاشیه های بسیار تلخ روحی و مادی برای من خلاصه ختم به خیر شد و شاید بسیاری از کنکوریهای امروز چنین مشکلاتی در دایره دید انها هم نباشد اما برای من با وجود سن کم اما به علت اینکه  شخص سواد دار خانواده بودم و پدر مرحوم من البته در ان موقع با تمام مشکلات حاشیه ای سعی میکرد من برای کنکور درس بخوانم اما براستی کسی نبود که بتواند در ان زمان بجای من با مادر به بیمارستان و شهر برود و از پدر همیشه ساده و بی الایش من که دلخوشی از شهر و بیمارستان نداشت هم کاری ساخته نبود البته پدر من هر چند دلخوشی از بیمارستان نداشت اما خود به علت غفلت و سهل انگاری همین بیمارستانی ها در بیمارستان نمازی شیراز بر اثر سهل انگاری مفرط اقایان و خانمهای انجا در سن ۵۱ سالگی  زندگی را بدرود گفت

گذشته ازاینها شب کنکور مرحله دوم بود برای من که بعد از اتمام کلاسهای درس اتاق اجاره ای خود را در برازجان تخلیه کرده بودم و  با تعدادی از دوستانی که سرنوشتی مشابه داشتند بعداز ظهر پنجشنبه از روستا به برازجان امدیم و این نکته قابل تامل است شاید کسانی برای چند روز قبل از کنکور برنامه ریزی داشته باشند که چطوری روزهای اخر خود را سپری کنندتا اسیب روحی نبینند اما من در ان شب نمی دانستیم چطوری شب خود را به صبح برسانیم تا فردا کنکور بدهیم خلاصه به علت تعارفات و شرمساری های کودکی نتوانستیم تصمیم بگیریم که شب را هر کدام به خانه اقوام و یا اشنایان خود برویم و تصمیم بر این گرفته شد که شب را در پارک به صبح کنیم

انهایی که از گرما و شرجی هوای برازجان اطلاع دارند می دادندتیرماه در انجا چه وضعیتی هست و ما در پارک و در چنین گرمایی در شب کنکور چه رنجی تحمل کردیم اما گرما و شرجی به کنار اینقدر در ان پارک  انقدر پشه بود که دیگر تحمل همه تمام شده بود و زرنگی یکی از دوستان باعث شد که به سبب رو انداختن با یکی از نگهبانان یکی از مدارس شبانه روزی نزدیک پارک چند ساعتی  ان شب بتوانیم راحت در انجا بخوابیم و اینهم از شب کنکور ما.

اما ان سال با تمام این شرایط و با انتخاب رشته  غرور افکن ما ره به جایی نبردیم و قصد داشتیم برای سال اینده برای کنکور اماده شوم حال با شرایط یکسال پشت کنکور و ماندن در روستاو با ان شرایط بد مادی و اقتصادی دیگر شرایط روحی می ماند یا خیر بماند تصمیم گرفته بودم از مهر شروع به درس خواندن کنم اما اغاز درس خواندن من ماه به ماه به تعویق افتاد و مابین خواندن و نخواندن کلنجار می رفتم تا اینکه از ۱۴ فروردین ۷۶شروع به خواندن کردم و بعد از حدود ۲۰ روز کنکور مرحله اول را دادم و در شرایطی که زیاد هم بد نبود و رتبه من ۲ هزار شد و در مرحله دوم هم با مختصری درس خواندن  شرکت کردم و بدبختانه یا متاسفانه از همان سال دانشجو شدم و این سراغازی بود بر زندگی که خود گرفتاری کم داشت وارد فازهای بدبختی اور دیگری هم شد و بعد از این سال که از کنکور گذشته است همیشه با خود فکر می کنم کاش کنکور قبول نمی شدم شاید زندگی که با این همه رنج های سخت و تحمل کارهای عذاب اور بدینجا رسیده است اگر در هر مرحله ای دیگر اینچنین بر خود بردباری روا میداشت موفقیتی عظما داشت و این شاید درسی برای تمام انانی که تنها راه نجات خود را کنکور میبینند باشد

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 18:47  توسط غلامحسین خدری  | 

هنوز یکسال از شروع به کار دولت نهم نگذشته است دولتی که با شعارهای رنگارنگ و از همه مهمتر شعارهایی که برای قشر ضعیف دلخوشی ایجاد میکرد بر سر کار امد . اما این سوال پیش می اید که در این یکسال تحقق شعارها به سوی عمل شدن انجامیده یا اینکه به دست فراموشی سپرده شده است

محمود احمدی نژاد با شعارهای بسیار خوش اب و رنگ به میان مردم امد .شعارهایی که در گذر از چگونگی انجام ان برای انهایی که هنوز امیدی و ارمانی برای خود تعیین کرده اند و یا انانی که نمیخواهند ناامیدی بر انان چیره گردد می توانست  نقطه قوتی و روزنه امیدی برای مردم ناامید جامعه ما  باشد. اما  اینکه تا چه حد این شعارها در همان مرحله شعار مانده اند گذری مختصر می نماییم  بر کارنامه یکساله دولت نهم  و هر چند شعار دادن و عمل نکردن را مختص همین دولت نمیدانم زیرا دولت های قبل هم شعارهای رنگارنگی داده بودند اما بسیاری از این شعارها رنگ واقعیت به خود نگرفت  پس بیان عدم تحقق شعارهای دولت نهم به منزله تایید عملکرد دولت یا دولتهای قبلی نخواهد بود

یکی از شعارهای محمود احمدی نژاد شایسته سالاری بود و در کنار ان نوشتن میثاق نامه ای با هیات وزیران مبنی بر روی کار نیاوردن اقوام و نزدیکان خود بود اما به نوشته بسیاری از رسانه های نزدیک به خود ریس جمهور این وعده و میثاق نه تنها عملی نشد و شاید بیشتر از قبل نادیده گرفته شد در تعیین وزرا هر چند نباید از کار خوب احمدی نژاد در عدم بکار گیری اشخاصی که همیشه یا شخص اول وزارتخانه بوده اند یا دوم و سوم ان گذشت اما از افرادی استفاده کرد که بیگمان نام ان هر چه باشد شایسته سالاری نیست  که احمدی نژاد بیان می داشت از میان هفتاد میلیون ایرانی شایسته ها را بر می گزیند

از اوردن پول نفت بر سر سفره ها که مجبوریم بگذریم چون وقتی خود ریس جمهور به تکذیب ان بر می اید پس ما چه باید بگوییم از ارزانی ها که نیازی به گفتن نیست یک مقایسه سرانگستی در کوچه و بازار مستند تر از حرفهای ماست از اشتغال که مسائل کارگران و کارفرمایان و شرکت ها خود نمایان تر از هر توضیحی است و ارزوی بازگشت  به یکسال قبل شاید بزرگترین ارزوی قبلی خیلی از اینان است و بیانگر شعر معروف     از طلا گشتن پشیمان گشته ایم         مرحمت فرموده ما را مس کنید                 مسائل دانشگاه که بر همه عیان است و در این  میان بسیاری از دانشجویان مشمول مهرورزی عدالت گستر شعار خوش اب و رنگ ریس جمهور شده اند از امنیت در شهر ها و بخصوص اقوام که همه چیز عیان است گرفته تا زنان که تجمع ارام انها نیز اسیر باتوم ورزی ماموران مهرورز می شود .

اگر تمام اینها را کنار بگذرایم موضوع  مهم بنزین است که با شایعات اخیر و احتمالا تصمیماتی که گرفته خواهد شد  اینبار ریاضت کشی، مهرورزی دیگری است که وزیر کشور به مردم وعده داده است ایا در این جامعه و در این شرایط مردم تحمل این ریاضت را خواهند داشت

البته جامعه ما را مردمانی تشکیل می دهند که با توجه به فقر و کمبودهایی که در بسیاری از زمینه ها بر انها هموار شده و هر چند سبب بسیاری از نابهنجاریها و  شاید بی فرهنگیها شده است اما مردمانی سختکوش و مهمتر از همه ریاضت کش را به همراه داشته است و چنین مردمی ناگریز و ناچار به تحمل مصائبی بزرگ بوده اند از فقر وتهیدستی تا فقر بی دانشی در بسیاری از جاها تا فقر اطلاع رسانی ها که بسیاری هنوز دست به گریبان انند تا فقر ابادانی ها که نکته ها در این هویداست

اما این مردمان عاصی با تمام این مصائب تحمل را بر خود روا داشته و خود ازاری می نمایند و لب به کام دوخته اند و ریاضت کشی نه به خاطر ایده ها و امال بلکه از سر ناچاری قبله گاه انان شده است و در این شکی نیست که تشویق مردم به ریاضت کشی حرف تازه ای برای مردم نباشد اما انان که به ریاضی و حساب و کتاب سرو کار دارند برای هر پدیده ای و هر معادله حداقل و حداکثر قائلند  و درجه بود یا نبود هر معادله ای مشخص است .و این سوال پیش می اید که حد ریاضت مردم جامعه ما قادر به بالا رفتن از درجه کنونی هست ؟

 شاید این سوال پیش اید که با گرانی بنزین و تصمیمی که اقایان خواهد گرفت تاثیر زیادی بر زندگی مردم نگذارد البته  مشخص است  که این توجیهی بیش نیست همنچنانکه خود وزیر کشور هم این را میداند و مردم را به ریاضت کشی دعوت می نماید و بیگمان بر همه عیان است در کشوری که سطح مطالبات مردم و سطح بینش مردم در حدشعارها و رویاها تنزل پیدا کرده است جو بوجود امده بر گرانی بنزین حتی بر دورترین و پرت ترین جاهای کشور به مانند عنبر اباد کرمان و بسیاری جاهای دیگر شبیه ان که خود بسیار دیده ام ولی نامی از انان نیست نه تنها تاثیر خواهد گذاشت بلکه تاثیر بدتر از جاهای بزرگ نیز به همراه دارد با ذکر خاطراتی چند شاید بهتر شود این مسئله را روشنتر نمود

در سال۷۱ دانش اموزی بودم که بیرون از محل زندگی خود در یکی از شهرهای نزدیک به روستای خود درس می خواندم کرایه تاکسی ها در سال ۷۱  سه تومان بود  بعد از تعطیلات نوروز ۷۲ که باز به شهر بر گشتیم  کرایه ها را ۵ تومان کرده بودند بچه های مدرسه جمع شده بودند  و می گفتند با هم سوار تاکسی بشیم و کرایه ۳ تومان بدهیم خلاصه چند روزی این ماجراها ادامه یافت و قرار بر این بود که اینقدر اعتراض کنیم تا این تصمیم لغو شود اما همه خسته شدند وکرایه ها همان ۵ تومان ماند و جالب اینکه وقتی چند بار درگیری و شلوغ کاری هم شد فرمانداری با بیان اینکه تاکسیرانی اعلام کرده که به علت تورم کرایه  ها افزایش یافته است البته اعتراض ها خوابید ولی چند روز بعد شنیدیم هر کاسبی و هر فروشنده ای قیمت خود را بالا برده است دیگر اعتراضی هم نبود که به اتحادیه ها که ان زمان در حداقل هم بودند برسد

در سال هفتاد و چهار دانش اموز سال چهارم دبیرستان بودم بعد از تعطیلان نوروز هفتاد و پنج که از روستا به شهر برای رفتن به مدرسه می رفتیم ان موقع تنها وسیله ارتباطی روستا به شهر دو تا مینی بوس بود و کرایه های خود را از ۱۰۰ تومان به ۱۵۰ تومان بالا برده بودند و جالب اینکه هر چقدر هم تورم را بالا فرض کنیم اما افزایش ۵۰ در صدی کرایه در ان زمان نمی دانم از روی چه منطقی بود جالب اینکه در جاهای دور افتاده نه مردم می توانند اعتراضی بکنند نه اینکه ماموران قانون به این بی قانونی ها توجهی دارند البته راه دوری نمی روم همین امسال به روستا رفته بودم کرایه سواری های خطی از روستای ما به شهر ۱۲۰۰ تومان بود موقع برگشتن از روستا که فکر کنم حدود ۲۰ فروردین بود راننده گفت کرایه شده ۱۵۰۰تومان با سوال من که چرا گفت کرایه سال ۸۵ شده ۱۵۰۰ تومان بخاطر تورم  البته قصد توهین ندارم اما با اطمینان می گویم ان راننده اصلا نمی دانست تورم یعنی چه و ان جا که پولدارها معمولا خود ماشین دارند و نمیخواهند کرایه بدهند و انهایی هم که باید کرایه بدهند اینقدر بدبختی دارند که حوصله بحث کردن برای سیصد تومان پول را ندارند با کوچکترین واکنشی این تصمیمات ابقا می شود و جالب اینکه هیچ قانونی هم نیست که بتواند این کار شکنی ها و اثرات روانی مخرب را سد کند و با نگاهی منطقی اینچنین می شود برداشت کرد که بر اساس کدام قانون کرایه ۱۲۰۰ تومانی باید ۱۵۰۰ تومان شود و بر اساس چه معیاری و بر اساس کدام کار کارشناسی و جالب اینکه انانی که از قانون دم می زنند خود بیشترین سو استفاده را از این کار میکنند

تمامی این مثالها را بیان کردم تا نمایان سازم کوپنی کردن بنزین و یا هر گونه تغییر انتحاری چگونه جو بی قانونی بر جامعه نا قانونمدار ما ایجاد خواهد کرد و در این شکی نیست که تصمیمات ناگهانی در هر زمینه ای با توجه به روح جامعه ای که قانونمندی نهادینه نشده است و هر که زورش بیشتر نانش بیشتر بیداد می کند در تمام زمینه ها فشار بر مردمانی است که در بدترین شرایط هستند و با یک تصمیم ناگهانی ان ضعفا در زیر ارابه های بی قانونی له خواهند شد

اما در پایان این سخن وزیر کشور جالب توجه است انجا که روشن می نماید مردم باید دو تا سه سال ریاضت بکشند البته مشخص نیست از کدام مردم سخن می رانند اگر منظور طبقه مرفه جامعه است که انها نیازی به ریاضت ندارند زیرا این نابسامانی قیمت ها تازه به سود انهاست زیرا انها نیز ساز خود را موافق با شرایط روز خواهند زد اما ضعیفان جامعه که دیگر کارشان از ریاضت کشی می گذرد و بناچار زیر این لگام له خواهند شد تا دیگر نامی از انان باقی نماند تا دیگر دردی بکشند بیگمان افزایش این نابسامانی ریاضت کشان امروز را از صحنه محو خواهد کرد تا نه تنها فریاد درد انها به گوش نرسد بلکه برای همیشه خاموش شوند هر چند این برای انها شاید بهتر از تحمل دردهای امروزین در این جامعه باشد و نبودن و فنا شدن در چنین اوضاعی بهتر از بودن با چنین عذابهایی هست که دیگر کار از ریاضت کشی گذشته است  و با ذکر داستانی بحث را به پایان می برم 

می گویند تصادفی در جایی روی داده بود دو راننده ماشین صدمه می بییند راننده ای که کمتر اسیب می بیند مجروح می شود و با شکستگی دست و پای خود احساس درد می کرده و فریاد می کشید اما راننده دیگر که اسیب بیشتری می بیند جان می دهد و گوشه ای می افتد ماموری بر بالین انها ظاهر می شود با مشاهده هر دو مرد به مردی که از احساس درد فریاد می کشیده نهیب می زند تحمل کن ان یکی که از شدت  اسیب دیدگی فوت کرده چیزی نمی گوید اما تو که فقط دست و پاهایت شکسته اینقدر داد و فریاد راه انداخته ای. امیدوارم وزیر کشور ما که فرمان ریاضت کشی داده به مانند ان مامور وقایع را نسنجد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 13:43  توسط غلامحسین خدری  | 

در ماجراهای اخیر فوتبال ایران نام خیلی ها به میان امده است اما فراتر از حرفها و عملکرد مردان ورزشی و گاها غیر ورزشی که مدتهاست وارد کارزار فوتبال ما شده اند، نام محمد خاتمی را هم شنیدیم و سوالی و انتقادی دیگر هر چند امیدی به پاسخ نباشد .اما اصل ماجرا

از زبان محمد مایلی کهن فردی که سابقه  و شخصیت غیر فوتبالی او حکایت از جهت گیری و تمایل او به سمت راستی های حکومت و علاوه بر ان شخصی معمولا  جنجالی است. اینبار از خاتمی هم در مافیای فوتبال یاد کرده است. ماجرا از ان زمان است  که بعد ازبازیهای مقدماتی جام جهانی ۹۸ فرانسه زمانی که محمد مایلی کهن از تیم ملی کنار گذاشته می شود اما داریوش مصطفوی همچنان سکاندار هدایت فوتبال ما بوده است و همان ایامی که تیم ملی به جام جهانی  راه یافته بود البته بعد از گذر از حاشیه های فراوان  که همین اقای مایلی کهن یکی از عوامل موثر ان حاشیه ها بود

هر چند مایلی کهن به این مسائل اشاره نمی کند اما مسئله به بعد از این ماجراها  مربوط می شود یعنی زمانی که تیم منتخب جهان شکل گرفت و از ایران مهدی پاشازاده شخص مغضوب محمد مایلی کهن به عنوان بازیکن منتخب از طرف ایران معرفی می شود که ظاهرا موجب دلخوری علی دایی می شود  .  هر چند در ان زمان خود این نکته حرف و حدیث های فراوانی داشت و همه از ان به نوعی  به تقابل عملکرد با مایلی کهن یاد می کردند اما حال چه شده است که مایلی کهن خود حامی ان عمل شده است و به نوعی دیگر دارد از ان  استفاده می کند

همچنان که مشخص است قصد دفاع از عملکرد محمد مایلی کهن را ندارم هر چند که زمان ایشان توفیقاتی هم برای ورزش کشور حاصل شد اما سخن جای دیگر است

وی با زیر سوال بردن دو شخص که هر کدام به نوبه خود در حوزه مسئولیت خود با سوال های متعددی روبرو هستند توپ را به زمین انان انداخته است و از انجا که مردم ما در زمان شکست به دنبال مقصر می گردند پاسخ ندادن به اینگونه سوالات نوعی بی احترامی و از همه مهمتر بیانگر صحت سوالات ایجاب شده است

در زمانی که علی دایی به سبب خودخواهی خود سابقه درخشان خود را زیر سوال برده است و همچنین محمد خاتمی  به سبب انواع ابهامات و سوالات و عدم دریافت پاسخ مناسب و شفاف از طرف ایشان در اکثر موارد اسباب نوعی بدبینی و اشفتگی  اذهان بین مردم را سبب شده است سوالی دیگری در ذهن مردم نقش بسته است و انهم تاثیر محمد خاتمی در مافیای فوتبال است

اما از انجا که محمد مایلی کهن سبب ایجاد چنین سوالی گشته است شاید چنین به نظر اید که به دلیل شناخت  مبسوق به سابقه از ایشان چنین برداشت شود که ایشان دارد از اب گل الود ماهی می گیرد البته نمیدانم قصد مایلی کهن از این افشاگریها چیست اما انچه این سوالات را پررنگ تر می کند این است که داریوش مصطفوی هم این اتهامات را تایید می کند

داریوش مصطفوی را فوتبال دوستان بخوبی می شناسند و فکر کنم اگر همین الان از کارشناسان فوتبال برای ریاست فدراسیون فوتبال نظر بخواهند مصطفوی بیشترین شانس را دارد. اما همچنانکه در دیگر صحنه های جامعه ما کمتر حرف مردم و کارشناسان به کرسی نشسته است اینجا هم چنین انتظاری بعید است

 داریوش مصطفوی هم انگشت اتهام را بسوی علی دایی و محمد خاتمی نشانه رفته است وی سبب برکناری خود را از پست فدراسیون فوتبال درخواست علی دایی از محمد خاتمی بیان کرده است و هرچند مصطفوی بار را از دوش علی دایی بر می دارد و دلیل این کار را ضعف محمد خاتمی می پندارد اما هر چه که باشد از ضعف محمد خاتمی که شواهد و قرائن در بسیاری از جاها چنین دلالت دارد و ایشان با عدم پاسخگویی و طفره رفتن از زیر بار سوالات علاوه بر نوعی توهین به خواست مردم برای فهم مسائل خود دایره تقصیرات خود را نیز بازتر می کند

اما دیگر سو عملکرد علی دایی است شخصی که با عملکرد منحصر بفرد و با اعتماد به نفس وافر در درون زمین فوتبال حرف خود را بارها زد و محبوب دوستداران فوتبال و حتی مردمان غیر فوتبالی جامعه خود شده بود بعد از گذر از شرایط اوان و رسیدن به مدارج ترقی تغییر روش داد

علی دایی که با توجه به شواهد و قرائن بیشترین تاثیر را در بوجود امدن حواشی  بوجود امده در  سالیان اخیر درجامعه فوتبال ما داشته است نوک تیز انتقادات این روزهای جامعه فوتبال ایران قرار گرفته است و انچه امروز بسیار تلخ است پشت کردن به افکار عمومی از طرف ایشان است وی که بیشترین انتقادات و بیشترین  سوالات را متوجه خود می دید از زیر بار انبوه سوالات فرار کرده و به ینگه دنیا رو اورده و منتظر روزی است که ابها از اسیاب بیافتد و شاید دگر روزی پیدا بشود که ایشان بتواند از مردم احساس طلب کند

اما انچه در این میان مهم است  جواب خواستن از محمد خاتمی است جواب های وی اگر رد گم کردن نباشد می تواند پاسخی شفاف به تمام شبهات باشد و همچنانکه می تواند درباره شبهات بوجود امده در پیرامون علی دایی مهم باشد . می تواند بر سوالات بدون پاسخ مانده  از طرف مردم  بر محمد خاتمی اضافه نشود

برای محمد خاتمی شاید پاسخ گفتن به این نوع سوالات چندان دشوار نباشد البته اگر بخواهد. دشوار نبودن از ان جهت که ایشان معمولا  از پاسخ دادن به سوالات مخاطره امیز حذر می کند اما پاسخ دادن به چنین سوالاتی برای ایشان پر خطر نیست شاید باعث دلخوری کسی در بالا نشود و اگر باعث دلخوری کسی در پایین شود که مهم نیست زیرا ایشان قبلا این کار را بسیار کرده است

و در پایان ارزومندم که محمد خاتمی بر خیل سوالات پیرامون مسئولیت سابق خود نیافزاید و  حداقل با پاسخ دادن به چنین سوالاتی که خطر افرینی کمتری برای ایشان دارد هم به افکار عمومی جامعه احترام گذاشته هم به گنجینه سوالات  موجود از خود  در مدت ریاست جمهوری به مانند ماجرای کوی دانشگاه،کابینه دوم، انتخابات مجلس هفتم، و بسیاری دیگر اضافه نکند و به مانند سابق ادامه ندهد که یا جواب نمی داد یا در حین جواب طفره می رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 15:59  توسط غلامحسین خدری  | 

این روزها بیش از هر بحثی در جامعه و البته در اقصی نقاط جهان بحث فوتبال برجستگی خاصی دارد و بیگمان باخت فوتبال ما و حذف از مرحله گروهی موضوع بحثی است که به ان خواهم پرداخت البته ناگفته پیداست سالیان سال است که ما ابتدا می گذاریم شکست را متحمل بشویم و سپس به نقد و بررسی دلایل ان می نشینیم هر چند همان اول کاربرایندی مشخصمد نظر است

امروزه  فوتبال بد جور با سیاست امیخته شده است و در این مقال ناگزیر به تاثیر این مقوله مهم یعنی سیاست در فوتبال هم توجه باید کرد و برای پرداختن به مشکلات فوتبال علاوه بر دید ورزشی باید از دید سیاسی و اجتماعی هم نگریسته شود

در پدید اوردن و یا پدید امدن یک شکست عوامل متعددی می تواند دخیل باشد و در گذر از عواملی که اثراتی غیر مستقیم داشته باشند و یا اینکه عواملی پشت پرده  پنهان شده باشند عوامل مستقیم را که بیشتر نمو دارند بررسی می نمایم

۱- سازمان تربیت بدنی : سیاست در این عامل تاثیر بسیار زیادی دارد  و با تغییر دولتمردان سیاسی در کشور این نهاد نیز بیگمان منشا تغییرات گسترده می شود  و با نگاهی مختصر به سالیان پیش و مقامات مسئول این سازمان به چهره های مشهور سیاسی  می رسیم که فارغ از اینکه پست ورزشی داشته باشند مسئول سیاسی بوده اند که می توان با اشاره ای مختصر به اخرین ها به نامهایی چون حسن غفوری فرد مصطفی هلشمی طبا و محسن مهر علیزاده و این اخر محمد علی ابادی اشاره کرد هر چند در شکست اخیر نمی توان به دو نفر اول خرده گرفت اما دو نفر اخر بیگمان تاثیر زیادی داشته اند

محسن مهر علیزاده فرد منصوب محمد خاتمی در این پست  بود که البته با اغراق شاید عملکردی مانند خود ریس دولت  منصوبش داشته باشد اما تعیین محمد دادکان به سمت ریاست فدراسیون فوتبال هر چند با کلاه شرعی انتخابی بوده است بیگمان نشانه ای از سیاست کجدار و مریض ایشان بوده است که به شدت بدنبال محافظه کاری بوده است  و انتخاب  محمد دادکان محافظه کار شخصی که برای انتخابات مجلس هفتم از طرف هیئت موتلفه قصد کاندیدا شدن داشت  بدست ریس  به اسم اصلاح طلب نمونه ای از این دست  است اما انتخاب محمد علی ابادی که از شهرداری تهران به این سازمان نقل مکان کرد بیش از هر چیز نشاندهنده سیاست زدگی نهاد ورزش در کشور ما از سالیان سال دارد اما در این اواخر درگیری های منطقی و غیر منطقی علی ابادی و دادکان تاثیر زیادی بر ناملایماتی ها در تیم ملی داشت و پا در هوایی سازمان در تصمیم ماندن یا نماندن  محمد دادکان تاثیر زیادی بر انتقال فضای حاکمه به ملی پوشان فوتبال داشت و هر چه که باشد فشارهای وارده و تصمیمات ناهمگون سازمان و تربیت بدنی و فدراسیون فوتبال تاثیرات روانی بسیاری به همراه داشت

۲- فدراسیون فوتبال :بیگمان از بین افرادی چون ناصر نواموز داریوش مصطفوی امیر عابدینی صفی زاده صفایی فراهانی و محمد دادکان  که در سالیان اخیر سکاندار فدراسیون فوتبال ما بوده اند  عملکرد داریوش مصطفوی نمونه واضحی از مدیریت موفق در چنین پستی می باشد هر چند نباید از کارنامه صفایی فراهانی نیز بی تفاوت گذشت اما در این زمان و با توجه به رویداد جام جهانی همه چیز با ریاست فدراسیون محمد دادکان رابطه داشته است

چند سال پیش زمانی که محمد دادکان به عنوان مفسر و کارشناس برنامه های تلویزیونی شرکت می کرد و با کلام شیوا سخن می گفت و از دردها و مشکلات فوتبال می گفت و به انتقادات منطقی از تیم ملی و فدراسیون فوتبال می پرداخت پیش خود ارزو می کردیم  کاش چنین شخصی سکاندار هدایت فوتبال ما می شد زیرا هم فوتبالی بوده و و در تیم ملی و تیمهای بزرگ پایتخت توپ زده و هم اینکه استاد دانشگاه است و با سابقه و تجربیات فوتبالی و دانشگاهی بهترین شخص برای ارتقای کیفی و کمی فوتبال ماست و البته مدتی بعد ایشان سکاندار این منصب شد و البته انطور که همه ارزو داشتند نشد مردی با شعارهایی خوب و حرفهایی قشنگ اینقدر در مقابل مسائل و مشکلات کوتاه امد که بر همگان ثابت شود وی مرد میدان عمل نیست و همان بهتر که در تزها و تئوری ها میدانداری کند. ماجراهای زیادی د این مدت در فوتبال ما رخ داد از تبانی ها در فوتبال از ماجرای نفت ابادان از ماجرای داوری ها  و از بسیاری مباحث دیگر که بحثی جداگانه می طلبد خلاصه کلام اینکه محمد دادکان با اینکه مردی بود که شعارهای خوبی می داد و البته قصد خدمت داشت اما با ندانم کاریهای خود و با  کوتاه امدن ها و بعضی مواقع یکدندگی های بیجا کار را بدینجا رساند که جز شکست چیزی باقی نگذاشت و قابل پیش بینی بود و براستی عملکرد دادکان با عملکرد بسیاری از سیاستمداران ما شباهت دارد که حرفهای خوب می زنند اما در عمل به بدترین شکل ممکن رفتار می کنند و البته انتخاب کادر فنی همراه برانکو نمونه ای از این دست می باشد انتخاب مربیانی محافظه کاری چون فرکی و شاهرخی  و دیگر همکاران برانکو خود بخوبی نمایانگر مسئله است

۳- برانکو ایوانکویچ :فوتبال ما سالیان سال است از این مصیبت رنج می برد بعد از عملکرد نسبتا موفق مرحوم دهداری در جام ملتهای اسیا در سال ۱۳۶۷  چند سال بعد علی پروین یکی از نام اشنایان عرصه فوتبال مملکت به مربیگری انتخاب شد هر چند از پیروزی و موفقیت  تیم ملی فوتبال در سال ۶۹ نباید گذشت اما شکستهای تلخ فوتبال در سال ۱۳۷۱ در جام ملتهای اسیا و همچنین مقدماتی جام جهانی ۱۹۹۴ در سال ۱۳۷۲ عملکرد این مربی را در عرصه ملی زیر سوال برد هر چند عوامل متعددی را در این باختها دخیل می دانستند اما هر چه بود سبب خانه نشینی علی پروین تا چندین سال بعد شد بعد از علی پروین و همزنان با ریاست امیر عابدینی بر فدراسیون فوتبال مربیگری تیم ملی به استانکو سپرده شد مربی که چند سال بعد با تیم پرسپولیس کارنامه خوبی از خود بر جای گذاشت اما در ان سال با شکستهایی تحقیر کننده با تیم ملی وداع گفت

اما پس از استانکو و مدتی بعد در یک اقدامی عجیب سکان هدایت تیم ملی به محمد مایلی کهن سپرده شد شخصی با حاشیه های مخصوص به خود و دیدی مشخص که بیگمان عوامل زیادی در سپردن این پست به ایشان موثر بوده اند که این عوامل فرسنگ ها از دانش فوتبالی فاصله دداشته است و البته نباید از حق گذشت که کارنامه موفق و جسارت در میدان دادن ها به جوانان  که سبب تحولی شگرف در فوتبال ما شد از دست اوردهای دوره ایشان است هر چند پایانی تلخ را بر کارنامه ایشان و تیم ملی زدند .بعد از مایلی کهن این وظیفه به افرادی چون ویرای برزیلی و الیته مربی موفقی چون ایویچ کروات سپرده شد که بنا به گواه کارشناسان کارنامه بسیار موفقی در اماده سازی تیم ملی در راه جام جهانی فرانسه داشت و البته اسیر باند بازیهای مرسوم جامعه ایرانی شد و اسیر دست خودخواهان تیم ملی شد تا برای منفعت شخصی خود ایویچ را پایین بیاورند و خلاصه اینکه بعد ازنکه جلال طالبی و منصور پورحیدری که کارنامه ای معمولی داشتند بلازویچ مربی  موفق کرواسی در جام جهانی ۹۸ عهده دار هدایت تیم ایران شد و با تمام فراز و نشیب ها موفق به صعود به جام جهانی ۲۰۰۲ نشد 

 برانکو کمک بلازویچ عهده دار این پست شد و البته کارنامه ای موفق در ابتدا داشت و البته بعد از مدتی از تیم کنار رفت تا تیم ملی به دست همایون شاهرخی سپرده شود که بیگمان سوهان روح برای ایرانیان و اصحاب ورزش بود و فشار همه سبب داشت و البته ایران مربی دیگری هم مابین اینها داشت به نام براگا که البته زیاد دوام نداشت و سرانجام برانکو سر مربی ایران شد و البته فشارها در این انتخاب بی تاثیر نبود و در این بین برانکو کارنامه پر فراز و نشیبی داشت  و البته محافظه کاری در روح تیم او رخنه کرده بود و محافظه کاریها و مهمتر از همه بازیکن سالاری برانکو داغ دل فوتبالدوستان ایرانی را تازه کرد و برانکو هر چه کرد و هر چه بود مشخص بود که شایستگی رهبری تیمی در جام جهانی را ندارد و بیگمان هدایت تیمی در جام جهانی به عنوان سرمربی برای وی سنگینی می کرد هر چند با تمام مسائل ایشان در این پست باقی ماندو نتیجه کار هم که مشخص شد

 اما بیان نکته ای خالی از لطف نیست در اینکه برانکو قدرت جمع کردن و هدایت تیم ایران را نداشته شکی نیست اما اگر بپذیریم که مسئولین امر براین توجه نداشته اند  و با عدم اگاهی کامل بر این نکته حال متوجه این نکته شده اند با این بینش می شود به اینده امیدوار بود که شاید دیگر از این اشتباهات تکرار نشود اما اگر اینچنین فرض کنیم که اقایان تمام این مشکلات را می دانسته اند فقط بدین دلیل برانکو را جواب نکرده اند که برانکو گوش به فرمان انها بوده است و ختم کلام اینکه برانکو پرچم دست اقایان بوده و اراده ای از خود نداشته است که اگر این را بپذیریم بیگمان بعد از رفتن برانکو نه تنها مشکلات ما حل نمی شود بلکه مشکلان پنهان تر می شود تا دگر روزی دوباره نمو کند که با این وضع برانکو چندان مقصر نیست

۴- علی دایی : بازیهای مقدماتی جام جهانی ۹۴ بود که علی دایی را شناختیم و وقتی از مرحله اول گذشتیم و به بازیهای دور اخر مقدماتی رسیدیم و در ان زمان دایی با گلزنی های خود نوید امدن یک ستاره را به تیم ملی میداد اما گلزنی های دایی هم به داد ایران نرسید و ایران با شکستهایی تحقیر امیز از رفتن به جام جهانی باز ماند بعد از ان ایران در اولین تورنمنت بعدی وارد بازیهای اسیایی شد و تمام نگاهها به علی دایی بود هر چند  این بازیها با حذف زودهنگام ایران همراه بود اما مصدومیت علی دایی تاثیر بسیار زیادی در عدم نتیجه گیری ایران داشت اما انچیزی که برای همه جالب بود تعصب علی دایی بود که با وجود مصدومیت شدید حدود ۷۰ دقیقه بازی کرد و از اینجا شجاعت و شهامت دایی ورد زبانها شد و ایرانیان  به وی افتخار کردند بعد از ان دایی در جام ملتهای اسیا درخشش خوبی داشت و اقای گل مسابقات شد و شاید همین تورنمنت بود که زمینه انتقال وی را از السد قطر به ارمینا بیلفلد المان مهیا کرد علی دایی در مقدماتی جام جهانی هم مهره ای تاثیر گذار بود اما در خود جام جهانی درگذر از پاس گلی که به مهدوی کیا داد چندان پر فروغ نبود اما بازیهای خوب او در المان و رفتن به بایرن مونیخ و بعد از ان بازی در هرتا برلین و گل زدن به تیمهای معروفی چون چلسی و میلان باعث محبوبیت بیشتر دایی شد

اما روی دیگر قضیه بعد از ان اتفاق افتاد که دایی بعد از هرتا و عدم تمایل باشگاهای المانی به گرفتن وی به سبب بالا رفتن سن وی مجبور به کوچ به امارات شدا فول علی دایی از اینجا اغاز شد که حتی باشگاههای اماراتی هم ایشان را جواب کردند و ایشان باشگاههای وطنی را انتخاب کرد و نکته جالب در مود دایی اینکه شخصی که با جدیت و پشتکار  فراوان فقط در میدان فوتبال در پی اثبات خود بود بعد از افول ناخوداگاه یا اگاهانه تغییر روش داد و به سمت و سوی  حاشیه های  بیرون از زمین فوتبال کشیده شد و در این بین ماجرای درگیری ایشان با علی پروین  بودهر چند که معتقدم در این بین سهم قصورات  علی پروین بیش  از علی دایی است اما خودخواهی علی دایی هم در این بین تاثیری عمده داشت اما در گذر از ان حذف های گاه بی دلیل و ناشیانه در تیم ملی همه توجه ها را به سمت و سوی علی دایی می کشاند اما بدتر اینکه با انکه افکار عمومی و کارشناسان فوتبال بازی کردن وی را خلاف منافع تیم ملی می دانستند ایشان با مصاحبه های انچنانی و گهگاه با توهین و تشر دیگران را مورد عطاب قرار میداد و نه تنها حاضر نبود بر اشتباهات خود گردن بگذارد بلکه بازی کردن خود را درتیم ملی به خواست مردم و بنا به در خواست مردم ذکر میکرد

اما از تمام اینها که گذشته حذف افرادی چون  علی سامره و کریم باقری و حتی خداداد عزیزی که بیگمان نمیتوان نقش علی دایی را در ان نادیده گرفت و البته ایمان مبعلی که دایی بیشترین نقش را در عدم حضور ایشان در جام جهانی داشت و در کنار ان بی تحرکی وتوام با غرور زیاد ایشان را در بازیهای تیم ملی باعث نوعی فاصله افتادن بین بازیکنان  در تیم ملی شد و افراد ی مانند علی کریمی و مهدوی مهدوی کیا که خود را کمتر از علی دایی نمی دانستند نمی توانستند ایشان را تحمل کنند و بدتر انکه  متوجه بیش از حد مربی تیم به علی دایی سبب نارضایتی دیگرانی شد که خود را کمتر از علی دایی نمی پنداشتند

با تمام اینها این بازیها به پایان رسید اما انچه که ماند ضعف ایران در تمامی این موارد است و با توجه به اینکه ایران بازیکنانی مستعد و اکثرا جوان دارد می تواند با برطرف کردن ضعفها به روزی رسید که بشود به این تیم امیدوار بود البته در این نکته شکی نیست که اگر مسئولان امر بخواهند فوتبال ما موفق بشود می توانند با برنامه ریزی صحیح این کار را انجام بدهند و با هزینه کردن درست و منطقی و با اوردن مربیان بزرگ که بیگمان پول بزرگ هم می خواهند این کار را انجام دهند و با توجه به اینکه کشورهای جهان سوم که معمولا از جهات دیگر نمیتوانند باعث خوشحالی مردمان خود بشوند با سرمایه گذاری بر روی مسائلی چون فوتبال بر بسیاری از مسائل حاد اجتماعی خود در مقطعی سرپوش می گذارند کاری که کشورهای عرب حوزه خلیج فارس با توجه به کمبود استعدادها اما با صرف هزینه های زیاد انجام میدهند اما مشخص نیست چرا مقامات ما این کار را انجام نمی دهند هر چند چنین افکاری در سر دارند تا سرپوشی بر ناکامی های دیگر باشد اما شاید دلایل دیگری هم بر عدم انجام این کار دخیل باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 20:48  توسط غلامحسین خدری  |