ممد علی که بعد از خوردن صبحانه با هزاران امید و ارزو و با دل بستن به خرافاتی دگر با انکه به این چیز ها اعتقاد ندارد کیفش را بر می دارد و سوار ماشینش می شود به امید اینکه امروزش با دیگر روزهایش متفاوت باشد
از اتوبان می گذرد و می خواهد وارد یک فرعی شود با احتیاط کامل رانندگی می کند به همین خاطر ماشین پشت سرش با بوق های ممتد وی را به سریع رفتن و باز شدن راه برای او ترغیب می کند از دست بوقهای ممتد عاصی می شود اما پیش خود میگوید راننده جوان است و صبر و حوصله ندارد سعی می کند فراموش کند اما وقتی می خواهد در جایی دیگر بپیچد ماشینی که سرعت زیادی ندارد اما معلوم نیست راننده اش حواسش کجاست به ماشین او می زند قبل از اینکه پایین بیاید تا ببیند چه بر سر ماشینش امده است راننده مقابل شروع به فحاشی می کند و همه تقصیرها را به گردن او می اندازد
دیگر ممد علی کاملا قاطی می کند ولی از ماشین که پیاده می شود و می بیند هیچکدام از دو ماشین خسارتی ندیده اند هر دو طرف رام می شوند و بعد از عذر خواهی کردن و رو بوسی کردن از هم جدا می شوند
به نزدیک محل کارش می رسد سعی می کند همه چیز را فراموش کند و با مسائل محیط کار تداخل پیدا نکند وارد دفترش که می شود می بیند منشی اش دارد چرت می زندو کارمنداش هیچکدام نیستند با پرت کردن کیفش روی میز باعث می شود منشی از خواب بپرد و او هم چشم غره ای می کند و وارد اتاق می شود منشی سراسیمه پشت سرش در می زند و وارد می شود و با کلی عذر خواهی و شرمندگی به وی می فهماند که چون کاری نداشته است خوابش گرفته است از منشی سوال می کند که پس بچه ها کجا هستند جواب می گیرد که یکی از انها خانمش مریض بوده و تماس گرفته که نمی تواند بیاید و دیگری هم فرستادم بانک که یکی از چک های برگشتی را پاس بکند و منشی با گفتن اینکه می رود چای حاضر کند در اتاق را می بندد و می رود
بعد از رفتن منشی ممدعلی وقتی می بیند طبق روزهای اخیر از کار خبری نیست کامپیوتر را روشن می کند تا سری به اینترنت و اخبار بزند به اکثر سایتهایی که می خواهد برود می بیند که فیلتر شده اند دو تا فیلتر شکن که سراغ داشت انها را باز می کند می بیند هر دوی انها هم فیلتر شده اندحوصله اش سر می رود می گوید بروم سری به بازار بورس بزنم ببینم از سهامی که در بازار دارم چه خبر شده است
سوار ماشین می شودو به بازار بورس می رود وقتی به انجا وارد می شود یاد روزهایی میافتد که بورس بهر حال یک سودی واردجیب ادم می کرد خلاصه بعد از نیم ساعتی پرسه زدن در انجا از انجا هم با حالی زار خارج می شود دیگه حوصله رفتن به منزل را ندارد ناهار را در یکی از این دیزی سراها می خورد و بعد سفارش قلیانی هم می دهد قلیان را می کشد بعد دوباره به محل کارش می رود هیچکدام از چک های مشتریان پاس نشده کارمندش با یکی از بدهکارها دست به یقه شده بوده ان یکی کارمندش تماس گرفته و گفته خانمش نیاز به عمل جراحی دارد و به پول احتیاج دارد و حقوق عقب افتاده اش
ممد علی سعی می کندخودش را کمی ارام کند باز کامپیوتر را روشن می کند ایمیلش را چک می کند یکی از دوستانش برایش چندتا فیلتر شکن فرستاده انها را باز می کند وارد سایتهای سیاسی می شودبعد از مدتی که در سایتها چرخی می زند سرش به شدت دردمی کرد فهمید که فقط اوضاع خودش نیست که اینقدر شیر تو شیر است ظاهرا همه جا و برای همه بهتر از این نیست از اوضاع خارجی ایران گرفته تا چیزهای دیگر داشت شب می شد تلفن زنگ می خورد یک طلب کار پشت خط بوده ظاهرا کلی فحش به منشی داده است از روی صندلی پا می شود و به پایین می رود و سوار ماشین می شود که روانه خانه شود موبایلش زنگ می خورد خانمش پشت خط است با گریه و زاری می گوید شوهر خواهرش که درویش است راهی قم بوده و در درگیری در قم ظاهرا او را بازداشت کرده اند خواهرش امده خانه انهاو می گوید که شاید بتوانی برایش راه و چاره ای پیدا کنی
سوار ماشین شده اما هر کاری می کند ماشین روشن نمی شود از ماشین پیاده می شود و تصمیم می گیرد اژانس بگیرد به تاکسی تلفنی زنگ می زند مسیر را می گوید اما چون اژانسی ها می گویند ان مسیر ترافیک است هیچ راننده ای حاضر نشد بیاید و در اخر گفتند ماشین نداریم
در پار کینگ را بست و رفت انطرف خیابان ایستاد اما نزدیک ۱۰ دقیقه ای شد و هیچ ماشینی برایش نایستاد نهایت جلوی یک تاکسی را گرفت گفت دربست و کرایه را دوبرابر کرایه واقعی اش گفت اما راننده گفت انجا ترافیک است و نمی روم
ناگهان اتوبوس خط واحد چند متر جلوترش که ایستگاه بود ترمز کرد اول بی اعتنا از ان گذشت ولی فکر کرد حالا که تاکسی گیرش نمی اید سوار خط واحد شو د دوید و رفت سوار شد میله ها را گرفت دید جوانها چندتایی سرپا ایستاده اند او هم انجا ایستاد اما دید یک صندلی خالی است رفت جلوتر و از یک جوان با پیراهن سفید و ریش هایی نه چندان زیاد و نامنظم که تنها روی یک جفت صندلی نشسته بود سوال کرد جای کسی نیست می توانم بنشینم ان جوان هم با اشاره دست گفت بفرمایید
روی صندلی کنار ان جوان نشست ناگه یادش امد که همین هفته های پیش بود که شوهر خواهرش که راننده خط واحد بود اعتراض کرده بودند و او را بازداشت کرده بودند در همین فکر بود که برگ روزنامه ای که کنار دستی اش داشت می خواند به وی خورد و او از ان حال وهوا بیرون رفت چشمهایش رابه سمت صفحات روزنامه بردو چیز هایی دید که کاملا با ان چیز هایی که امروز در سایتها خوانده بود متفاوت بود
ان جوان می خواست ایستگاه بعدی پیاده شود اما ممد علی نتوانست کنجکاوی خود را پنهان کند از ان جوان پرسید اگر ان روزنامه را خوانده ای من ان را نیاز دارم و پول در اورد که پول ان را بدهد اما ان جوان روزنامه را داد و هر چه ممد علی اصرار کرد او پولش را نگرفت خلاصه در طول راه کامل مطالب ان را خواند هیچ خبری با خبرهایی که صبح خوانده بود نمی خواند از اوضاع خارجی ایران فقط کلام پیروزی و موفقیت می شد دید از سیاست های خارجی که بوی پیروزی می دهند هیچ جای نگرانی در اینجا نبود از رنجهایی که بر گنجی ها و اسانلوها و سلطانی ها و غیره هم میرود خبری نبود بازار بورس هم جای نگرانی نبود کمی از فشارش کاسته شد شاید هم ظاهری بود از خط واحد پیاده شد به در خانه رسید وقتی وارد خانه شد باز مسائلی که در طول روز با ان مواجه بود سراغش امدند مطالب روزنامه کیهان فراموش شدند اینقدر سرش درد گرفت که باز به سراغ قرصهای ارامبخش رفت چند تا قرص خورد و می خواست به رختخواب برود و بخوابد اما با این شرایط که خوابش نمی برد یادش به روزنامه کیهان افتاد باز انرا برداشت و کل مطالب ان را خواند و یک کمی راحت شد و وقتی داشت می خوابید با خود تحلیل می کرد ای کاش مسائل همانطور که کیهان می نویسد او هم همانطور می توانست تحلیل کند اما حیف که تحلیلهای او با کیهان کاملا فرق می کرد و ارزو داشت کاش که فردا صبح که از خواب پا می شوداو هم می توانست بمانند نوشته های کیهان فکر کند اما باز فکر می کند که دچار توهم است
ممد علی یک شخصیت کاملا ساختگی است و شخص واقعی مدنظر من نیست و کل داستان هم بصورت توهم برای من جاری گشت